قدرت

آن گاه که عقل و دل در کنار یک دیگر قدم بردارند

هیچ سدی جلودارشان نیست!

حضور

باد، 

حضورش را با تکاندن برگ های درختان

با کوبیدن درها و پنجره ها برهم اعلام می کند!

اما من

طوفان هم که به پا کنم،

هم چنان نامریی هستم!..

راز

داستان ما افسانه ی پریان و افسانه ی اساطیر نیست که به هر گوش بخوانندش

داستان ما،

راز ماست..

آن را در سینه ات حبس کن!

 

حقیقت

حقیقت نورانی ست

نمی توانش یافت در زیر آفتاب

در تاریکی ست که می توانش یافت

رسوای خونین قلم

دست بر دامن خونینم مکش

از سرای دل من یادی بکن

من همان رسوای خونین قلمم

بر در ویرانه ام زاری مکن

 

از ورای شیشه ی چشمم ببین

این چنین متروکه ای ست مأمنِ من

گر توانی فال حافظم بگیر

در سر پر شور من چرخی بزن

 

در هوایِ با شما یک شدنم

در سرای استغاثه پِلِکَم

از برای زلف مُشکینِ تو یار

ز الَه زینتِ سیمین طلبم

 

آن  دو چشمان خمار تو مرا

بر صلیبِ بادگی تعلیق کرد

آن همه نرمشِ دستانت بَرَم

هوشِ این جان و تنم بر دار کرد

 

آن چنان در رهت شیدا شدم

که نشد فرهاد به خاکِ شیرین

در رهِ تو من به هیچ شک نبرم

آمدم بر درِ قلبت مسکین

انسانیت

بسیارند آدمک های انسان نما

 مضاعف گشته اند دیر زمانیست

لیکن خرقه ی انسانیت

هرکس را چنان برازنده نیست

پیری زود رس

  هنوز اول تابستان است اما برگ های خشک فرو افتاده درختان چنار به وفور روی زمین و زیر پا یافت می شود!

پنداری این درختان اساطیری دچار دل مردگی و پیری زود رس شده اند!

شب

ای شب، پابرجا بمان

هرچند که محکوم به غروبی

لیکن با هر خیزش

در خلوت و سکوت و ظلمتت

آرامش و شور و شیدایی را به طلوعی دیگر می خوانی

 

ای شب، از من روی نگیر

در میان فانوس های شناور و چلچراغ ماه

با نیاز بر دامن مشکین خود با من برقص و بتاب

 

ای شب، چه در تو خفته 

که با هر آغازت 

قلم فرسایان دگر باره ز خواب می گریزند

اخترکان به پا می خیزند

جویباران محبت در هم می ریزند و

دلداگان در هم می آمیزند

 

آنان که ناوگان واژگان شان از جنس بلورهای رنگی ست و

بازتاب نور انجم در آن ها سیب های پردیس را یادآور است و

نفس هایشان هرم آتش را در سینه ی زمستان دارد

 

نگاهشان با ریسمان پولادین غیبی به هم دوخته شده که

پهلوان ترین پهلوانان حتی قادر به اندکی خم کردنش نیست

لیکن پهلوانی که عزم این عمل کند رند است

 

در میان گره های کور انگشتان

دستان شان را به حبس برده اند

مبادا لحظه ای نسیم جدایی در میانشان بوزد

 

ای شب، 

در این سیاهی سیال

چه را با چه آمیخته ای کین گونه

دل سپردگان بی نوای مست را

تا سحر بدین حال می رهانی

 

ای شب، پایسته بمان

هرچند محکوم به غروبی

 

صید

   برای آن که صید خوبی نصیبت شود لب دریا تور نینداز

پریان دریایی در میانه ی آب و در اعماق زندگی می کنند!

رنگ

رنگ سبز را از طبیعت به یغما بردند

یک رنگی را از آدمیت

رنگ چوب را از جنگل گرفتند

رنگ احساس را از شعر و

رنگ صداقت را از سخن و واژه


بی رنگی جهان را گرفته،

پوچی و بی هویتی

جنگل عریان است

شیر رعیتی بیش نیست

دل ها شکننده شده اند

خاک دیگر جان رویاندن ندارد،

می پوساند


ریشه ها روز و شب از خاک بیرون است

لیکن هیچ کس تاب و تحمل ندارد

شاخ گوزن ها شکسته است و خال از تن یوزپلنگان ریخته

دیگر بوی کاج و یاس امین الدوالّه نمی آید در بهار،

بوی نا و رخوت است که به مشام می رسد


سرو سهی پای در بند شده است

این تنها دل من است که گرفته،

پس چرا جهانم گرفته؟!....

خدا می دونست!

  خدا می دونست ماه رو تو چه فاصله ای از زمین تو آسمون آویزون کنه که به زیباترین صورت به چشم بیاد!

خدا می دونست اقیانوس رو چه قدر از اشک هاش پر کنه که بهش بگیم بی کران!

خدا می دونست شونه های یه مادر واسه تحمل بار یه زندگی چه قدر نیرومند پرورش بده!

می دونست بالای همه ی کاغذای سفید جای اسمشه، اما وقتی به جای اون چندتا عدد و چندتا خط کج بین شون دید به روی خودش نیاورد!

می دونست درخت ها رو با چه عظمتی بیافرینه!

می دونست زمین رو گرده آفریده اما وقتی گفتیم زمین صافه اعتراضی نکرد!

خدا می دونست ما رو تو چه فاصله ای از خورشید قرار بده تا نه بسوزیم و نه بخ بزنیم!

و این که می دونست، من و تو رو چه فاصله ای از هم بذاره تا هرچند نمی بینیم هم دیگه رو، اما ضربان قلبامون هم زمان با هم، واسه هم بزنه!



سرو ته نوشت: {خودش می فهمه به اون می گم} اینا همون کلماتی بودن که تو بهم دادی؛ این دفعه دزدی نکردم!

از ته سر نوشت: به دنبال مجهولات نگردید، معلومات خود دنیای اسرارند!

قور با ق!

  رفتم استخر، جلسه اول مربیه گفت باید "فین" {برای پا} داشته باشی،

 جلسه دوم گفت "کفی" {برای دست} بخر،

به حمدا... لابد جلسه بعد می گه یه دست آب شش همراهت باشه لازم می شه!

دست انداز


   وقتی آسفالت خیابان نیز تو را دست می اندازد از مردم چه انتظاری ست؟

قانون

قانونی که انتقام حقارتش را از بزرگ مردان سرزمینش بگیرد، نتیجه ی حماقت است!

صندلی بازی

  این تو خونه هایی که استفاده از مبل و صندلی مرسومه، قانونه!

  وقتی جمعیت مهمون زیاد باشه اول که مهمونا و بزرگ ترا نشستن رو مُبلا، کوچیک ترا باید برن از دور میز غذا خوری صندلی بردارن بزارن دورو وَره مبلا تا جا داشته باشن بشینن!

  دوم زمان غذاس!

همه ی این بزرگ ترا که روی مبلای راحت جلوس کرده بودن اول از همه جمع می شن دور میز و صندلی های ماهارم غصب می کنن!در نتیجه ما باید بریم رو مبل سر اون میزای کوتاه و کوچیک چمباتمه بزنیم و یا بشقاب و لیوان و همه چیو رو پامون یا بقل پایه مبل بذاریم و تموم مدت شام حواسمون باشه یه موقه نصفه لیوان دوغ چپه نشه رو فرش :|

خلاصه این که بنده عرضم اینه 

خب بزرگ تر عزیز! که احترامتم واجبه....

از همون اول بشین رو یه صندلی و این قد بقیه رو عذاب نده... مگه مرض داری آخه؟

یه جماعت باید اسکل بشن چون شما در تصمیم گیری ضعف داری!اَه :|


سر و ته نوشت: البته قصدم توهین به هیچ عبدالله ی نبود و صرفاً قدری بی طاقتی و اعتراض بود!

ته نوشت: تو خونه هاییَم که کلا به زمین و پشتی و رَوِشای سنتی ارادت دارَن و تو کار تربیت نیروهای زمینی هستن از تصلیحات زمین به زمین و زمین به هوا اسفاده می شه!

زن

اگه یه زن وسط خیابون بخوره زمین دریغ از یه نفر که بره سمتش و کمکش کنه

اما کافیه روسریه همون زن عقب رفته باشه یا از سرش بیوفته...

کوری

کور بودن با چشم باز کردن در تاریکی فرقی ندارد!

خر

    تفهیم شدیم که واژه ی "خر" از انواع صفت است که به معنای بزرگ در زبان پارسی مورد مصرف است؛ مانند: خرگوش، خر مگس و ...

   از این رو دریافتیم که "کره خر" دارای ایهام و پارادکس است!بالاخره {این واژه نیز غریب می نُماید} "کره خر" در مفهوم خر کوچک است یا بزرگِ کوچک!

   از این رو بنده از برادر کوچکم خر ترم و دایی مان {ما که نداریم خدا مال شما را حفظ کند} از من خیلی خر تر است!

   همچنین اگر گفنند پدرخرت را صدا کن بگو طعام براه است بهتان بر نخورد، منظور پدر بزرگ است!

   به علاوه در یک مراسم تجلیل {مثلا از اولین مدیر یک موسسه} می توان گفت: ایشون در حال حاضر از خر ترین مدیران این مرز و بوم هستن!

   به هنگام به رخ کشیدن اموال تان می توانید بگویید: منزلی اختیار کردم خر تر از ورزشگاه آزادی! یا استخر خانه مان این قدر خر است که نگو!

   اگر کسی منصب بالایی را در مثلا یک رده دولتی دارا بود می توانید او را "کله خر" معادل کله گنده خطاب کنید!

   در این جا به معنی برخی واژگان می پردازیم

 خرمن: منِ بزرگ در گویش رشتی

خرحمال:  بزرگ حمال {مانند بزرگ مرد و مردِ بزرگ جا به جایی در صفت و موصوف داریم}

آخر: "آ" با کلاه یا الف بزرگ

خرچسونه: چسنده ی بزرگ

خرپول: مانند: طرف خرپوله => پولش بزرگه = پولش زیاده

خرخون: بزرگ خون = کسی که خیلی خون دارد!

خرفهم: انسان فهیم و فهمیده

خرکیف: کیف بزرگ = خیلی خوش حال

خر تو خر: بزرگ در بزرگ = بزرگ2  = خیلی بزرگ


سر و ته نوشت: البته در مفهوم "خرش خیلی می رود" واماندیم...

از ته سر نوشت: اگر قادر به تفهیم جمله ی فوق بودید ما را بی خبر نگذارید!

ته تر نوشت: اگر مفاهیم و لغات دیگری می شناسید برای خدمت به جامعه ی خود کوتاهی نکرده و در بخش نظرات ما را مطلع سازید!

چاره چیست؟

خودم را به خواب می زنم، مگر گذر ثانیه ها را نبینم

سرم را زیر باش حبس می کنم بلکه صدای قدم های مداوم دقیقه های بی تویی را نشنوم

لیکن هیچ یک کار ساز نیست و نبودت،

سنگین تر از لحافی که نفسم را بند آورده حس می شود


خربزه

نمی خوام خربزه ای بخورم که پای لرزش زمین گیر بشم

راستی خربزه سیری چند؟!