بیهوده

 آب در هاون کوبیدن است

    باد در قفس راندن است

آن ها هیچ گاه نخواهند دانست

   حتی پس از مرگمان!


سر و ته نوشت: تنهایی یک سالگیم گذشت.. 

هنوز


مرا كه کشتید

تنم را به کام آتش اندازید


آن چه از من باقی ماند

اگر به دستتان رسید

دور آن نیمکت کهنه


زیر کاج های پارک لاله بر باد دهید


آن جا مبدا است


باد آن جا ساکن است


خودش می‌داند


مرا کدام ایستگاه پیاده کند





کوچه مان خاموش است

هنوز

درخت گردومان باز هر بهار باردار می‌شودگلدان های توی راه پله کسی دیگر آب می‌دهد


خواب خاک روی کتاب هایم سنگین تر شده

بیدارشان نکنید

آفتاب هنوز از گوشه ی پنجره می‌تابد


درد گرد و خاک را می‌داند

می‌خواهند ناپیدا بمانند

زمستان هنوز پیرو پاییز است


و سرو هنوز چهار برادر را به سخره می‌گیرد


خورشید هنوز بامدادان کوچه را جارو می‌کند


و برگ های مرده زیر پای عابران جیغ می‌کشند


هنوز

رسم

مثل چرت تیکه پاره ی بعد از ظهر

و ساعت هایی که از پس هم می شکنند

چون غرور در برابر هجوم سوزان نفس هایت

کاش می شد از ساعت وام گرفت، بی عوض

و رقصید چون باد در وزش موهایت

و اتاقکی زیرپله ای حتی

اجاره کرد در قلبت 

کاش هایم کاشی های اتاقکم

بنا خودمم

که دلت را می لرزاند؟

بر این اتاقک شب و روز زلزله می بارد، ناجوانمردانه

شابد چون قلبت هدف نیست

ایستگاه است و ترن های ناشکیب

با غرش و نگاه نانجیب

من و تو را پشت سر می گذارند 

هیزم های تر را سوزاندم

آتش در باد اوج گرفت

بین که بی تو شب ها روشن است

نه به زیب که نه آرامش است

و نهال می خشکد در بهار

موی می پوسد و می فتد از درخت

نه، تناقض نیست

این ها همه رسم است در غربتت


سر و ته نوشت: مخاطب دل خودمه