شک
بار دیگر دستم را با تیغ خراشیدم
می خواستم ببینم هنوز خونی در آن جریان دارد یا نه...
به زنده بودن خودم مشکوکم!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 13:47 توسط خواب دزد
|
بار دیگر دستم را با تیغ خراشیدم
می خواستم ببینم هنوز خونی در آن جریان دارد یا نه...
به زنده بودن خودم مشکوکم!
چون نمی خواهم اندوهم خم به ابرویت بیاویزد!
اما می دانم،
آن روز که به خاطرت زمین خوردم از درون خندیدی،
حفظ ظاهر کردی!
مردی شرافتش را فروخت!
زنی آبرویش را...
زلـف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بـنیاد مـکـن تا نکـنی بـنیادممی مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلـک فریادمزلـف را حلقـه مکن تا نکنی دربـندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادمیار بیگانـه مـشو تا نبری از خویشـم
غـم اغیار مـخور تا نـکـنی ناشادمرخ برافروز که فارغ کنی از برگ گـلـم
قد برافراز کـه از سرو کـنی آزادمشمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مـکـن تا نروی از یادمشـهره شـهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منـما تا نـکـنی فرهادمرحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا بـه خاک در آصـف نرسد فریادمحافـظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
مـن از آن روز کـه دربـند توام آزادم
حافظ
باور کن، زندگی همین دو روز دیوانگی ست!