برگ های دوست داشتنی


 شب پره ی راه گم کرده، سرگردان بین نور تک چراغ روشن اتاق و دود سیگار طی الارض می کرد و گیج و خمار، از بوی برگ های سوخته، دور خودش چرخ می خورد.

 قلم روی کاغذ می رقصید و شناور بر ریتم بال زدن های دیوانه وار شب پره، گام برمی داشت. شب پره گویی تازه متوجه حیله ی چراغ شده باشد، روی ردپای قلم جای گرفت. اندکی جلو و عقب رفت و سپس هماهنگ با گام های قلم به رقص آمد و در سمفونی نور و دود و مست از نوازش های بدلی و بی وقفه ی چراغ مطالعه، شیدا و بی عنان چرخید و چرخید و چرخید و چرخید تا قلم آخرین گام را به سمشت برداشت و سپس هردو متوقف شدندو به گذر لحظه ای، بر فرش کاغذی از نفس افتادند.

 دود در تاریکی سقف محو  و نور چراغ در غوغای شب خاموش شد. دیگر تنها ردپاها ماندند و بوی برگ های دوست داشتنی که خاکستر شده بودند.

آدم بزرگ ها و شازده کوچولوها


آدم بزرگ ها و شازده کوچولوها

آدمی که با شازده کوچولو بزرگ شد.

آدم هایی که با شازده کوچولو بزرگ شدند.

شازده هایی که با شازده کوچولو آدم شدند.

خیلی هامون توی دنیای بزرگ شازده کوچولو جا شدیم.

خیلی هامون با شازده کوچولو بزرگ شدیم.

و چیزهای بزرگی از این مرد کوچک آموختیم.

دنیای شازده کوچولو آن قدر بزرگ بود که آن را با همه مان تقسیم کرد.

سیاره ی کوچکش برای همه مان جا داشت.

و دلش بیش تر از این حتی.

آدم بزرگ ها و شازده کوچولوها

آدمهایی که با شازده کوچولو بزرگ شدند.

عقده ها و حرفها و حسرت ها


 چشمان شهرم به حالم گریست

آن وقت که عقده ها و حرفها و حسرت هایم را 

درون جوب هایش بالا آورد.

  و با تمام وجود زیر پایم رقصید

زمانی که تار و پودم را شکافتم و از خود بیرون کشیدم 

تا روحم هوا بخورد.

 اما روح سرما خورد و لرزید و سرفه کرد

و خون بالا آورد و در مریض خانه ی ذهن بستری.... حبس ابد شد

و در کنج سلول عقده ها و حرفها و حسرت ها 

موریانه به جانش افتاد و متخلخل و پوک،

زوال عقل را در بیراه های تقدیر شوم دست به نظاره نشست.


سر و ته نوشت: واژگانم مقصدی ندارند لکن همچنان حروف چینی را دوست درام.

طوفان


می شنوی؟

چیو؟

صدای باد رو.

آره! چه تندم میاد!

چند لحظه ی دیگه طوفان می شه.

طوفان خطرناکه؟

بله، ولی ما جامون امنه. نگران نباش.

نیستم.

خوبه.

تو ترسیدی؟

من؟ از چی؟

از طوفان. مگه نگفتی خطرناکه..؟

آره، اما من عادت کردم.

طوفان چیه؟

یه چیز.. یه اتفاق لازم ولی خطرناک. خطرناک ولی مفید. مفید ولی مخرب. مخرب ولی..

مخرب ینی چی؟

مخرب.. مخرب ینی فکر.. ینی خاطره.. ینی من.

مخرب بده؟

خیلی بد.

ینی توم بدی؟

تا حالا بابادک هوا کردی؟

نه! چه جوریه؟

خیلی قشنگه. یه بار نشونت میدم. یه بار که هوا طوفانی نبود.

الان هوا طوفانیه؟

اگه صبر داشته باشی طوفانم می شه.

چه قدر صبر کنم؟

به اندازه ی انگشتای دست و پات.

این که خیلی زیاده!! خسته می شم..!

باشه. پس از این جا برو بیرون و تو یه اتاق دیگه منتظر بمون تا بیام.

کی میای؟

زود.

قول؟

قول.

باشه رفنم.



چرا دیر کردی؟

طوفان راه ها رو خراب کرده بود، از راه فرعی اومدم.

شبگردی و رویا


 شب از ما دور شد

و اشیا نسبت به حضور ما هوشیارتر شدند.

تو که آمدی، دم دمای غروب بود

همه بیهوش شدند.

رقص ستاره ها درون مینای چشمانت اسیر شد.

تلالو غروب در موج گیسوانت شکست.

و آن گاه سحر در راه بود،

سایه ها در چین و شکن گردن استخوانی ات غرق شدند.

و باز تو دور شدی 

و بیداری و درد بر خاطر ملولم مستولی شد.

این قائله دیر زمانی ست به غایت رسیده و من،

همچنان اندر خم مژگان تو اشک از چهر می شویم.


سر و ته نوشت: دیگه نمی دونم واسه کی مینویسم.

خالی

 آهسته وارد شد و در را با اندکی مکس بست. به سمت یکی از میزهای دونفره کنج اتاق رفت. هر دو صندلی را عقب کشب و روی یکی نشست و به مقابلش خیره شد. چند لحظه منتظر ماندم اما کس دیگری به او نپیوست. یکی از منوها را برداشتم به سمت میزش رفتم.

 _سلام !خوش آمدید. بفرمایید.

و منو را مقابلش روی میز گذاشتم. سرش را بلند کرد.

_ سلام. متشکرم. دو تا چای سبز.

و منو را همانگونه که بود برگرداند به من.

_ امر دیگه ای نیست؟

_ نه.

 و دوباره به مقابلش خیره شد. صدایش آرام بود و قدری لرزش داشت.



 چای ها را دم کردم و بردم سمت میزش. سرش را برگرداند.

_ بفرمایید.

 یکی را مقابل خودش و دیگری را با شک رو به روی صندلی خالی گذاشتم.

_ متشکرم.

 باز لحظه ای به رو به رویش خیره شد، لبخند محوی زد و صافی ها را از درون لیوان های چای درآورد. برگشتم پشت بار. او تنها مشتری آن ساعت بود. به او و حرکات آرام و بی عجله اش خیره شدم.

 به نظر نمی آمد سن و سالی داشته باشد اما ظاهر خسته و شکسته ای داشت. همان طور که نشسته بود هر از گاهی هم جرعه ای از چایش می نوشید و این روند تا یک ساعت بعد ادامه داشت. از خیره شدن به آن نمایش صامت و آهسته خسته شدم و به تمیز کردن بار و لیوان ها و شستن چند تکه ظرف مشغول شدم. 

 نگاهی به میز انداختم. مرد رفته بود. اولین باری نبود که یک مشتری بدون پرداخت پول فرار می کرد. باید از رفتار مسخره اش می فهمیدم. مردک دزد بی سر و پا....

 این ها را زیر لب می گفتم و می رفتم تا میزش را تمیز کنم. کنار یکی از لیوان ها تعدادی اسکناس گذاشته بود. با چشم هم می شد فهمید که بیش تر از مبلغی ست که باید برای دو تا چای سبز می پرداخت. خم شدم تا لیوان ها را بردارم؛ لیوان خالی مرد و لیوان بدون صافی و دست نخورده ی مقابل صندلی خالی را.


سر و ته نوشت: امروز فهمیدم اصلا هیچ وقت مریض نبودم. من از اولشم مریظ بودم.

آيينه

 مردم شهرم آيينه شده اند و تو با لبخندت در آن بازتاب داري.

و من ترك هاي پياده رو را ميشمارم تا از آن بگريزم....


ماخـ ـواره

 آیا از ریزش موهای خود باخبر هستید؟

آیا می دانستید که چه قدر چاق و بد هیکلید؟

آیا آن قدر کوتوله اید که دستتان به هیچ قفسه ای نمی رسد؟

آیا از بودن در کنار جنس مخالف لذت کافی نمی بردید؟

آیا آن قدر از آلودگی هوا تاثیر گرفته اید که هیچ را به یاد نمی آورید؟

آیا دماغتان جلوتر از شما وارد اتاق می شود؟

واااااااای شما چه قدر بدبخت و مفلوکیـــد!! :(

دیگر نگران نباشید!!!! عدد 1 را به شماره ی 300000000169 پیامک کنید و از جایگزینی که برای شما در زندگی قرار می دهیم لذت ببرید!:)


سر ته نوشت: مریضیم داره اود می کنه. :|

قصارنامه


1. لباس بدون جیب مث استخون گونه س موقع خوا سر کلاس. آدمو بلاتکلیف می کنه. :|


3. ترجیح میدم طرف با صدای "شپلخگلبپلشپووووف" عطسه کنه ولی با فرکانسی که گوش سگ می شنوه نگه "تیـســــــــــــــــــــــس".


3. با حذف استخون گونه از صورت خیلی راحت تر می شه سرکلاس خوابید!


6.  تا همین چند وقت پیش فکر می کردم آگاتا کریستی مذکره!:|


2. یه سری خانوما هستن تو عید دیدنیا با مانتو می شینن، ولی موقع عکس دور سفره هفت سین شیش لایه لباس درمیارن.. فازشون چیه؟


7. چاقوی میوه خوری یکی از مسخره ترین وسیله هاییه که اختراع و اسم گذاری شده. تا حالا باهاش خیار پوست کندیدن؟ در نهایت ماحصل این پروسه ی جان کاه یه جسم ملول خیارنما بیش تر نیست.


4. یه وقتا بوی چند جور میوه ی پوست کنده باهم میاد یاد مهدکودک میوفتم.. اصن ته نوستالژیه!


9. اینا که عیدا و مناسبتا رو ار شیش هفته قبل با زنگ و ایمیل و اس ام اس و دود و کبوتر نامه بر تبریک میگن، همونان که تا میرن تو ریلیشن اسم بچه و متراژ خونه رو هم تعیین کردن. :|


10. روایت دارم لواشک اگر در ثریا هم باشد، زنانی از سرزمین پارس بدان دست خواهند یافت!:دی


8.  شمام هر وقت هفت ترقه می زنن میشمرین حتما هفت بشه؟


6. خانومه تو آهنگ میگه دارم یخ میزنم بعد پارچه لباسش نیم متر و دو وجبه :|

خب خواهر من خرق عادت نکن.. :|


1. دانلود تا 99% میره تمام مدتم زل زدی بهش. یه ثانیه پلک می رنی fail می شه. فازش چیه؟:|

 

مشترک نامه: 


فیخی می دونه: 

 موقع حرف زدن با آدما به کدوم چشمشون باید نگاه کرد؟:-؟


ناشی می دونه:

 اگر نیمکتای مدرسه جامیز نداشت تو دبیرستان شصت بار دهنمون از طول و عرض بوسیده شدوه بود. :دی


پوری می دونه:

 وسایل توی اتاق قانون بقا ندارن. چون یا همه چیز به روش درهم برهمی که من می خوام وجود داره، یا مامان میاد مرتبش می کنه و اون چیز دیگه وجود نداره. :)


پو (:دی) می دونه: 

 از نظر مامان باباها همه جور غذا و خوردنی تو خونه هست، از منظر من ما تو صحرای گبی ایم. :|

مامان نامه

 _ مامان فلان چیز کجاست؟

 _ سر جاش.


سر جاش ینی تو کل آشپزخونه رو بگرد ولی پیداش نمی کنی.

بعد منو صدا کن من میگم نمی دونم.

بعد تو اصرار می کنی بیاین کمک و مامان با ناراحتی و اخم و غرولند میاد دست می کنه تو یه کابینت "فلان چی" رو میده دستت و به پیوست به هوش و بینایی و شعورت رو با مرغ مقایسه می کنه و میره. :)

شرم

 ببخش مرا اما

به اشکی که در چشمت

به عطری که بر گردنت

به بادی که در مویت

به رنگی که بر لبت

به لباسی که بر تنت

به هوایی که در سینه ات

می رقصد،

حسودی می کنم.

کسوف

 کسوف می خواهم

نه یک ساعت

نه یک روز

کسوفی به درازای کلاس های درس ناگذر

به پهنای باند دور مچ

که جای ترک های دیوار بر سر استخوان هایش مانده

به ارتفاع شب های تنهایی 

که بدون باران سپری شد

کسوف شود

تا رخوت و سکون نگاه مردمم به چشم نیاید

تا تفنگ هایشان سایه ای نداشته باشد

تا فکرهایشان انعکاس نداشته باشد

کسوفی به بلندای فاصله ی پلکانی که از من تا عشق کشیده شده

به تیرگی رقص لبخند

بر لب های جفا کار زندگی

و کسوفی

به تازگی مرگ

ناشناخته

 عمیق که باشی

شنا که ندانند

در ناشناخته هایت غرق می شوند.

 

سر و ته نوشت: به قول یکی که یادم نیست کی بود، انسان به چیزی که نشناسه یا ایمان میاره یا ازش می ترسه.

و بهاری که در این نزدیکی ست

رگ هایم آبی ست

شاید آب درونشان جاری ست

کاشتمشان در زمین

قلبم جوانه زد

غنچه ها در کمین

و خزان جای دوری نیست


تابستان رسید و قلبم بار داد

به هر که که خزید تا پرید

هر که را که طالب آزادیست

طالبان اندک، بار بر قلبم سنگین

شاخه ها رسید

 دمِ دمِ زمین

و خران جای دوری نیست


بادها وزید، قطره ها چکید

قلب سرما دید، لرزید لرزید

برگ ها تک تک

بر چمن رقصید

شاخه ها غمگین

برگ ها رنگین

و قلب به چشم دید

که خزان جای دوری نیست


سرما چمید، برف خندید

یاس بر زمین

درختان پیر، زمین پشمین

جهان زیر لحاش خزید

دانه ای در رگ دوید

به زیر خاک

در میان ریشه ها کرد کمین

چشم به آسمان دوخت 

تا ابر گریست

خورشید 

عشق در خاک دمید

جوانه در دشت رقصید

قلب دوباره تپید

برف و یخ و زمستان شرمگین

آسمان 

دریا 

زمین

به هر سو دوید

خنک

نسیم

ریشه ها هنوز در خاک باقی ست

و بهاری که در این نزدیکی ست


سر و ته نوشت: ترشحات شاعرانه ی یک دزد

آواره

او به خیابان های شهر بدهکار بود، اما به آن خیابان بیش تر، و شب ها باز هم بیش تر.
راه قرض نداشت، به عمد از آن خیابان خاطره وام گرفته بود. قرار بود بلاعوض باشد، اما خیابان حریص تر از این ها بود. خود مخزن خاطرات ربوده شده و جا مانده بود و باز بیش تر می‌خواست. خیابان همه را در تله ی خود گرفتار می‌کرد. با آن درختان مجنون و سایه هایی كه بوی خاک نمناک دارند. و آن جوی هایی كه کم از رودخانه‌های وحشی میان درختزار ندارند. و آن بوته‌های رز كه در نور خورشید چون یاقوتِ میان سنگ معدن می‌درخشد. و سپیدارهای مغرور كه در هر نسیم خیابان را به جنبش می‌اندازند.
او وام دار، نه، معتاد و وابسته به تک تک این جزییات بود. ان قدر خیابان را با قدم هایش می‌جوید تا هوا تاريک شود. سپس درون کافه ی زیرپله ای می‌خیزد و تا نیمه شب همان جا زیر نور نیمه جان چراغ های کافه با سیگارهایش عشق بازی می‌کرد. به وقت زوزه ی گرگ ها در دشت، گیج و پر از بغض هایی كه با قهوه های ممتد فروخورده شده بودند باز خیابان را درمی‌نوردید تا فردا كه باز با چشمان غرق خون از خیره شدن های بی وقفه به آن سوی پنجره ی تاریک، از سوراخش بیرون بیاید و در برابر خیابان پرنیش و زهرآگین اظهار عجز و ناتوانی کند و آن قدر در آن بخزد تا ریه هایش از گرد و خاک آن زنده به گور شود.
این چرخه تا باز پس دادن تمامی خاطره ها و یک شدن جسم او با خاک ادامه داشت.



سر و ته نوشت: ریده شد تو پس زمینه و متن :|

زندگی جدید

قوطی کبریت پر روی پشت بام می‌رود و خالی بازمی‌گردد.
باد خوب است، نسیم خوب است، به شرط آن كه سیگار روشن باشد؛ وگرنه کبریت ها غنچه سوز می‌شوند.
من با سیگارها، زیر نور ماه، با تک تک شان رابطه دارم.
در این بی محتوایی و سکوت، آن ها شیرین تر از هر روسپی کارکشته ای کام می‌دهند.


سر و ته نوشت: دارم بیهوده"تر" می شم.

ماتروشکا

 کودک درونم جفتک می زند

می خواهد بطنم را شرحه شرحه کند

می خواهد به تنهایی روی تاب بنشیند

به تنهای کارتون ها را تماشا کند

به تنها شکلات ها را بخورد

به تنهایی گربه ها را نوازش کند و از سوسک ها بترسد

نه مثل پدرش با بی حسی تمام دمپایی را روی آن ها بکوبد

از این من بی حوصله خسته شده

از این پدری که همیشه خستگی ها و مشکلاتش را برای او می آرد

درون من، منی زندانی شده

که از من خسته است