نویسنده

  قلم مقدس است، اما نه به تقدس سخن و سخن ستودنی ست اما نه به حد ستایش واژه!

 واژه ی نویسنده اگر پر گرد و خاک باشد، اگر استیجاری باشد، اگر عاریه باشد، سخن را می آلاید؛ که هر واژه روزنه ای ست به جهانی ناشناخته که جنگ می آفریند، اشک را روان می سازد، قلب را به لرزه می اندازد، به رقص وا می دارد، می خنداند و...

  سخن اگر از حلق بتراود و نه از عقل دودمان به باد می دهد و اگر جان نداشته باشد، می میراند!

 قلم نویسنده از هر جنس که باشد نباید واژگان را به قرض بر کاغذ بنشاند، قلم به هر رنگ که بنویسد از ارزش واژه نمی کاهد و به هر زبان که نقش بر ورق بیاندازد حق سخن را ادا می کند.

  قلم نویسنده اگر ناراستگو و نویسنده اگر نانجیب باشد، که گفتار و نوشتارش یکی نباشد، تنها مسبب بیهوده قطع شدن درختی شده است.

  اگر نویسنده خائن به قلم باشد، خائن به کاغذ، سخن، خواننده و مدیون به واژه است.

آن نویسنده که وفادار به قلم است، به قدرت واژه نیز آگاه است؛ نمی فریبد، نمی دزد، نمی کشد و نمی شکند مگر قوانین را! او می سازد، می نگارد، می آراید و می زیبد!

     

      نویسنده اگر نویسنده باشد مسند قدرت را دل نمی ببندد! نویسنده اگر نویسنده باشد جادوی سخن را می داند!

؟

چگونه می شود آن که همیشه هست هیچ گاه نباشد؟!

یادگاری

قطره چکید

سقوط سهم انگیز بود

بادی که هر لحظه ضربات شلاقش را محکم تر بر جسم و جانش می کوفت

ترسش از بوسیدن  زمین سنگی نبود

از از هم پاشیدگی پس از آن بود 

 

به زمین رسید و با تمام وجود آن را در بر کشید

اما جانش چند پاره بر خاک غلتید

لیکن عاشقانه، ذره ذره خود را فدای خاکی کرد که سینه اش را چاک چاک ساخت

جانی دوباره در آن دمید

 

روزی دگر جوانه ای در خاک از جای بوسه ی آن خاک باخته سر زد

 

قاصدک

 اندک زمانی بود که احساس می کردم بار دنیا را بر شانه هایم با خود هرشب به خواب می بردم در خواب نیز حامل آن بودم و سپیده دم نیز دوباره آن را به دوش می کشیدم

نفسم را شماره به انداخته بود، گویی با همان بار به سان کرمکان خاکی، زیر قشر عظیمی از خاک و سنگ عقب حبابی از هوا می گشتم اما هر بیش تر تن می جنباندم بیش تر دفن می شدم

 تا به امروز که دستانش را دوباره بر شانه هایم احساس کردم و پنداری به اندازه ی ملاقات مژکان گذشت تا بار به هیچ و درد شانه هایم به تسکینی ژزف بدل شد

از دل زمین به پهنه ی نامتناهی فیروزه رسیدم

قاصدکی شدم جهان که را برای دیدارت طی الارض کردم و روی شانه های استوارت مأمن گزیدم

به گوشت زمزمه ای خواندم و تو، از آنِ قاصدک شدی

تا بی نهایت جهان ها از آنِ قاصدک بمان!


از این جماعت بوی نا می آید

در میان جماعتی جولان می دهم که روز و شب را از هم تمیز نمی دهند

ساعت هایشان از کار افتاده اما هنوز نقش نمایی از آن بر دست و دیوارهایشان است

این مردم خواب زیِ حقیقت گریز را به چه عنان می توان در بند امروز نگه داشت

چرا که همه در آلبوم عکس ها و صفحات گرامافون کهنه و خاک گرفته ی گوشه ی اتاق زندگی می کنند


صفحات کتاب ورق می خورند و نه تنها خطی بر این اوراق نمی افتد، که هیچ کس رنگ صفحات را نیز نمی داند

همه در این رخوت خاکستری غوطه ورند و لحظات را حتی نظاره نمی کنند که چگونه می گذرند


زندگی را مصطلح می دانند و فراشان ظاهرند

زاغه نشینان خیالند

کفن دزدان بی پوشش اند که بر تخت جهالت خیمه زده اند و پیرامون آتشِ تن می رقصند


از این جماعت بوی نا می آید

خستگان

شقایق ها از انتظار خسته اند

رودها از رفتن و بازگشتن و دوباره و دوباره تکرار شدن ،

روز و شب بانگ اعتراض برمی آورند

کوهساران از دیوانگی خود را به خواب زده اند

دشت ها می خواهند با باد بروند ،

لیکن خاک آنان را امان گذشتن نمی دهد

گلدان نشینان فرار را استغاثه می کنند و باغ ها را می خوانند

شاپرک ها گل های باغچه را پس می زنند و 

ابر ها دگر صور خیال را بر آبگینه ی آبی نمی نگارند

اسیران حوض خانه ها حصار بد شکوم سنگ چین شده را با تنفر صلا می زنند

سربازکان گبر مخذول از تن می درند و خروش رهایی سر می دهند

همه نظر به رهت بسته ایم و درد دل به گوش باد می خوانیم

آه

دیر زمانیست که جز تو، آه در بساط ندارم؛

حال می ترسم از روزی که جز آه، در بساط نداشته باشم ...

پرگار

به دو راهی و چند راهی نرسیده ام

از هر طرف که می روم به بن بست می رسم

درون دایره ی اشتباهات و بیراهه روی ها گرفتار شدم 

دیواری سنگی دایره را آغوش گرفته که هر بار به سمتش می روم سرم را می شکند و ناامید مرا به مرکز دایره و ژرفای بی کسی می فرستد


ساعتی بعد تو می رسی 

دستم را می گیری که از دیوار بالا بکشی

اما پایم می لغزد و سقوط مرا می بلعد

دستانت را دوباره استغاثه می کنم


باز باید بر نوک پرگار روزگارم بنشینم و بیراهه ها را بنگرم

که مرا به سخره گرفته و صدای درد آورشان گوش شب را کر می کند


می روی و چند صباحی روز هایم شب وار می مانند

آفتابم از شمع نیز بی فروغ تر می شود

آن لکه از آسمانم کز ورای دژ سنگی نمایان است روز و شب بَرَم می گرید و

بی کسی و ناتوانی ام را جلوی چشمانم به رقص وا می دارد

رقصی دردناک...


باز می آیی

اما چه آمدنی

آمدنی که سقوطم را دوباره و دوباره به یادم می آورد

کاش طنابی با خود بیاوری

درخت

درختی جوانم اما تنی پر زخم دارم

برگ هایی سبز و

دلی پر آرزو ؛

لیکن روحی خموش و جسمی دردناک دارم...

زیبایی ها را می بینم و خود نیز از برون با طراوتم

اما درونم تاریک و نمور است

خسته از تلخی لحظه ها و خورشیدی که هر روز بی فروغ تر می تابد

و دلم شور این را دارد که روزی مرا نیز بسوزانند تا درخشش کم رنگ خورشید را جبران کنند


پ.ن: داشتم از کنار یه درخت رد می شدم شاخه اش رو زد به شونه م و نگهم داشت...

زمان زیادی طول نکشید که این حرف ها رو زد...ولی خیلی وقته دارم بهشون فکر می کنم!