حسن تعلیل


 باد از تاریکی می ترسید. هراسان دوان به هر سو بود تا خود را در روزنی نهان کند. به دنبال هر کور سوی نور خود را به پنجره های روشن می کوفت. نفیر سر می داد. جیغ می کشید. دیوارها را خنج می انداخت. خود را میان شاخ درختان می افکند اما فایده ای نداشت؛ تاریکی نفوذ عمیقی داشت. 

 باد چنان خود را به سمت درختی افکند که درخت از سهم از برگ عریان شد. خود را در آغوش رهگذران می فشرد اما آنان یا پناه می گرفتند یا بر زمین می افتادند. باد همچنان هراسان و سراسیمه به هر سو می گریخت. از هر در بازی به درون خانه ها پناه می برد اما به لحظه ای در را بر او می بستند و برونش می راندند.

 باد تا صبح تمام شهر را زیر پا گذاشت. به هر خانه و به تن هر درخت و به لانه ی هر کبوتر پناهنده شد اما هیچ یک او را مامن نشد و هر یک به نحوی او را براند. بامداد، باد از نفس افتاده، در میان گیسوان دخترکی که زیر پلی به خواب رفته بود آرام گرفت. ولیکن شهر، شولایی از برگ درختان و پر مرغان پوشیده بود.


سر و ته نوشت: ایها الناس، خواب دزد کلی نق و ناله داره، هرکی حوصله داره بیاد من یه کم براش درد و دل کنم. گلدونام خسته شدن از بس پیششون ناله کردم.

 این دفعه به جای این که عاشقی بهم بهونه ی نوشتن بده فارق شدن داره کار دستم میده. فارق که.. اول فارق بودم، الان تهدیگای اون فرقت پاگیرم شده!

 آدم بی خاصیتی شدم تو زندگی خودم. گویا فایده ای که برای دیگران دارم از سودی که به خودم می رسونم بیش تره!

 من آخر از اونایی میشم، که چند صباح دیگه، له و لَو<رده یه گوشه پیداش می کنن می گن از جوونیات بگو! منم پوزخند می زنم و میگم از به باد دادن عمرم؟ اگه هوای خودمو داشتم الان کم از خیلیا نداشتم! داستان خسرو (ادبیات دو) رو یادتونه؟ آخر خواب دزدو قاطی ته سیگاراش گوشه ی یه بیغوله پیدا می کنن!

از ته سر نوشت: اینا رو نگفتم که واسم دل کسی بسوزه. بیش تر از اینم حرف داشتم یادم رفت..!

ته تر نوشت: ببخشید طولانی شد.

اختلاف


 او یخمک گاز می زند ، من چای سبز سرد سرمی کشم.

او پاپ و هاوس گوش می کند، من ملودی های مریض.

او کنار دفترش خط های رنگی می کشد، من روی خط سفید وسط خیابان قدم می زنم.

او مادر عروسک هایش است، من با گلدان هایم درد و دل می کنم.

او رفتار مرا مسخره می کند، من به سرخوشی او حسودی می کنم.

او کتاب تخیلی می خواند، من در میان اقیانوس وقایع به خشکی افتاده ام.

او برای معلم هایش اسم می گذارد، من برای عینک ها و نوشت افزارم.

او آدم های چاق را مسخره می کند و خودش اضافه وزن دارد، من دوست دارم آدم های چاق رابغل کنم.

او بوی گوگرد ترقه ها را دوست دارد، من بوی تند و صدای سوختن محتویات لول شده ی میان کاغذ را.


 او و من کم تر از پنج سال اختلاف سنی داریم.

کودک درون من عصا به دست دارد، مال او موبایل..!

سمفونی


 عجیب نیست که طعم لب هایم برایت غریبند؛

چندیست سمفونی مرگ را به رهبری گس کاغذ و نیکوتین اجرا می کنند!

بود


 باران بود، می رویاند.

نسیم بود، می رقصاند.

مهر بود، می افروخت.

روح بود، زندگی می بخشید.

کوه بود، دل به او تکیه می کرد.


 باید باران می ماند و نم نم سیر می کرد.. اما خاک را شست.

باید نسیم می ماند و آرام می رقصاند و مست می کرد، اما ریشه ها را برکند.

باید روح می ماند در کالبد زندگی، اما سرگردان شد.

باید کوه می ماند و تکیه گاه انفاس بشر می شد، اما فوران کرد و ویران ساخت..!


سر و ته نوشت: نمی دونم اصا چرا نوشتمش. اراجیف خالصه!

آن چه هستیم


از سر ته نوشت: اول آهنگ "نرو بمان" از گروه "پالت" رو گوش بدین بعد اینو بخونین.


 به نام چهره های سوخته

به نام لب های دوخته

به نام عقل و هوش انسان

به کام زرّی که اندوخته


 ببار ای جهان به حال شهرم

ببار آسمان به سوز دردم

ببار از برای درد پنهان

ببار بر تن کویر سردم

 

 به چاه و اشک مرغ چاهی

به کوه و سنگرای کاهی

به حال زار مرد در بند

به ساز بی صدای ماهی


 ببار ای جهان به حال شهرم

ببار آسمان به سوز دردم

ببار از برای درد پنهان

ببار بر تن کویر سردم


 رونّده به سوی خاکیم

سزاوار عشق پاک و تاکیم

که بار بر سفر ببندیم

ز بن ساده ایم و پاکیم

 

 به طرف دشت های خونین، رویم

به حرف های دل های چوبین، رویم

به طرف خانه های مست و ویران

به صرف دود و خون و پوتین، رویم


 ببار ای جهان به حال شهرم

ببار آسمان به سوز دردم

ببار از برای درد پنهان

ببار بر تن کویر سردم

حال و عاجل


 جولانگه اوهام عوام، اندام حسی

افکار پوسیده و خیس چند بیمار جنسی

 همچون چرت تیکه پاره ی بعد از ظهر

عقاید روشن فکر ریشوی س*سی

 دل ریش از عشوه های زیرپوستی

ما از جزوه بازی شروع کردیم، 

نیم تر بعد جهاز برون و عروسی

 وام قسط زایید، یارانه کافی نیست

قسطِ زندگی نکرده، دست و جیب خالی

 کارت شارژ و یه شب گپ و گفت دوستانه

بهمن بلند و کانـد.. و ویســ ـکی

هیچی ینی.. پاستیل  آدامس خرسی!!

 دانشگاه آزاد، جیب دَدی رو داد به باد

خرخونِ خونگیِ رتبه یک، راننده ی تاکسی

 اینه حال و عاجل، مشکل یکی دوتا نیست

سیانور بهتر جواب می ده، یا رولت روسی؟


سر و ته نوشت: خیلی از شما یاران همیشه در صحنه از نوشته هام تعریف کردین، ولی بی شوخی وقتی نوشته هامو با مال شماها مقایسه می کنم می بینم اون قدرها هم نمی تونم به خودم غره شم! جدا کار بعضی از دوستان فوق العاده س و وقتی از رد قلم من تعریف می کنن شرمنده می شم!

از ته سر نوشت: [خواب دزد متواضع]:دی

این جا تهران، بوی شمال میاد!


 سلام علیکم، خوبستین؟:دی

 خواب دزد در نهایت شرمندگی این پست رو آپ می کنه. روش تو دیوار رفت که یه هفته ای بیاد، باد کلاهشو برد دور دورا اونم به دنبالش..!

 خلاصه که با عرق شرمش یه بار راه انداخته از شما عزیزان هم رایگان پذیرایی می کنه! به سیبیلاش قسم!! اصن کچل از سیبیل شه اگه اشتلم کرده باشه!!

 ناف مطلب این که قصد داره یه مدت خونه نشین شه. حرف نگفته فراوون داره ولی وقت و دستش مث کش شورت تنگ شده.

 احتمالا چندتا پست دیگه بذاره بعد بره تا چند وقت دیگه که اوضاع احوالش ردیف تر شد!


سر و ته نوشت: گفتم "احتمالا"!

از ته سر نوشت: همه رو دورا دور ماچ کرد!:دی

ته تر نوشت: بازم شرمنده نظرات رو تایید نکرد.. مرتیکه ی فلان :|