ضعیف


 مادر

عمق فاجعه بوی بین انگشت میانی و اشاره ام است

آن قدر نااستوارم 

که به دود و کامی بندم

جنگ


 جنگ که می شود

دولت ها بودجه کم می آورند

ملت ها اعضای خانواده..!

آمدیم، نبودید، رفتیم


 من هم سوت و کور شدم.

دل که ندارم،

مغزم به این خوش بود که چند  تنی هستند که حرف هایم را می فهمند.

شوخی هایم را

ناله هایم را

بداهه گویی هایم را


مغزم دیگر علاقه ای به ترشح خزئبلاتش ندارد!


سر و ته نوشت: "دوست عزیز" عزیز، برایتان نوشت، نبودید!

یک دقیقه


 یلدا یعنی قلبت با قدرتی سه برابر در زانوهایت بتپد.

یلدا یعنی به دیوار تکیه دهی و احساس معلق بودن کنی.

یلدا یعنی عرض کوتاه پشت بام را ندانی چند بار و برای چه هی بروی و بیایی و سرت به فاصله ی میان دو کف دستت پناه ببرند.

یلدا یعنی تمام نبض های بدنت را حس کنی و در شقیقه هایت طبل بکوبند.

یلدا یعنی بخواهی جیغ بزنی و عربده بکشی و اما تنها دود از دهانت خارج شود.

یلدا یعنی تحمل صدای خیابان ها و خنده های انارگون مردم شهرت را نداشته باشی.

یعنی او دوستت بدارد و تو از او فراری باشی.

یعنی بغلش کنی و به جای بوی عطر بوی کنت بدهید.

یعنی ندانی چرا اما نفس نفس بزنی.

یعنی  بغض هایت شامت را هضم کنند اما دفع نشوند.

یعنی دانه های انار طعم خون بدهند.

یعنی حس مرگ داشتن.

یعنی دیوانگی.

یعنی موقع نوشتن نتوانی قلم را از روی کاغذ برداری و کلمات دست هم را بگیرند و ندانی چه می نویسی.

یلدا یعنی یک دقیقه بیش تر میان لجن زار ندانم کاری هایت غلت بزنی.

یلدا یعنی یک دقیقه بیش تر در این جهان بی در و پیکر گم و گور شدن.

یعنی یک دقیقه بیش تر سرگردانی.

یلدای من هم گذشت..!

امنیت


 شب - خارجی - کنار خیابان

_ سر صیاد.. سر صیاد.. سر صیاد میرین؟.. سر صیاد..

_ [راننده تاکسی کلمات مبهمی می گوید]

_ سر صیاد می رین؟

_ [همان کلمات را تکرا می کند]

_ بله؟

_اگه جلو می شینی می رم.

_ نه مرسی. سر صیاد..؟

conscience


i know i'm not a good kid

but please don't tell my mom

i know i should be better and i'm not trying 

but please don't tell my mom

i know i should study harder and i don't

but please don't tell my mom

i know cigarettes hurt

and i've started coughing

but please don't tell my mom

at first i was counting them one by one

then i started counting pockets

and know i don't know how many boxes i've passed

but please don't tell my mom

i know i heart people who love me

but please don't tell my mom

i know i can't be as good as you are

but please don't tell my mom

she's too good and i know i can't be her child

but please don't tell my mom

she still loves me so much..! l

but please don't tell my mom


سر و ته نوشت: خواب دزد گیر بود.. لطفا ببخشیدش.

هُشـ(به خودش)ـدار


 ذره ذره دارم خودمو می شناسم. هرچند خیلی دیر شده. خیلی خیلی دیر. اون موقع که باید می دونستم چیم نفهمیدم و روی درخت عمر خیلیا بار خسارت نشوندم.

 من آدم آخرین لحظه م. شاید خدا هم در آخرین لحظه لباس گِلیمو تنم کرد فرستادم زمین _ چون زیادی آروم و بی دغدغه به اکثر جریانات مهم زندگی بی ارزشم نگاه کردم_ تا همیشه تو آخرین لحظه تصمیم بگیرم. تصمیمای غلط! کوچیکش عوض کردن جواب سوالای درست امتحان تو آخرین دقیقه ها!

 خودمو شناختم. من یه گربه ی سیاهم تو لباس همای سعادت! هرچند که خوی گربه وش ندارم. با هرکس صمیمی شدم، قلم یمن نامیمونم توی دفترش خط کشید.. هرچند کم رنگ. و بعد من رفتم! چون تحمل سختی رو نداشتم.. چه باشه برای دیگران. هرچند این اواخر خیلی سعی کردم اما بازم نتیجه ی مطلوب حاصل نشد!

 من طناز نیستم عزیز؛ تو راحت می خندی! و هیچ چیز برای من زیباتر از دیدن خنده ی تو نیست! من اهمیت نمی دم که تو به رفتار، گفتار، عادت ها و دیوونه بازی هام بخندی! پس بخند چون اوم موقع  منم می تونم بخندم.  از پونزده سالگی دلم می خواست کمدین بشم اما گویا جوهره ش رو نداشتم و یا باز آن قدر شل گرفتم که مرغ فرصت از شاخه پرید!

 از این به بعد، یه تابلو می نویسم و می ندازم دور گردنم و روش می نویسم:"قبل از قاطی شدن یا ابن فرد خود را بیمه کنید، هیچ تضمینی نیست!"


سر و ته نوشت: متن ها مهمند نه پیوست ها.

از ته سر نوشت: یه جمله خوندم که برام جالب بود: همه ی غیرسیگاری ها می میرند!

ته تر نوشت: ببخشید که جز اراجیف کالای بهتری عرضه نمی کنم. هرچند من جبار نیستم و شما مختارید! اما اینو لازم بود گوشزد کنم.

تهدیگ نوشت: این ها پیوست بود، فقط!

اختلاف


 او یخمک گاز می زند ، من چای سبز سرد سرمی کشم.

او پاپ و هاوس گوش می کند، من ملودی های مریض.

او کنار دفترش خط های رنگی می کشد، من روی خط سفید وسط خیابان قدم می زنم.

او مادر عروسک هایش است، من با گلدان هایم درد و دل می کنم.

او رفتار مرا مسخره می کند، من به سرخوشی او حسودی می کنم.

او کتاب تخیلی می خواند، من در میان اقیانوس وقایع به خشکی افتاده ام.

او برای معلم هایش اسم می گذارد، من برای عینک ها و نوشت افزارم.

او آدم های چاق را مسخره می کند و خودش اضافه وزن دارد، من دوست دارم آدم های چاق رابغل کنم.

او بوی گوگرد ترقه ها را دوست دارد، من بوی تند و صدای سوختن محتویات لول شده ی میان کاغذ را.


 او و من کم تر از پنج سال اختلاف سنی داریم.

کودک درون من عصا به دست دارد، مال او موبایل..!

سمفونی


 عجیب نیست که طعم لب هایم برایت غریبند؛

چندیست سمفونی مرگ را به رهبری گس کاغذ و نیکوتین اجرا می کنند!

بود


 باران بود، می رویاند.

نسیم بود، می رقصاند.

مهر بود، می افروخت.

روح بود، زندگی می بخشید.

کوه بود، دل به او تکیه می کرد.


 باید باران می ماند و نم نم سیر می کرد.. اما خاک را شست.

باید نسیم می ماند و آرام می رقصاند و مست می کرد، اما ریشه ها را برکند.

باید روح می ماند در کالبد زندگی، اما سرگردان شد.

باید کوه می ماند و تکیه گاه انفاس بشر می شد، اما فوران کرد و ویران ساخت..!


سر و ته نوشت: نمی دونم اصا چرا نوشتمش. اراجیف خالصه!

حال و عاجل


 جولانگه اوهام عوام، اندام حسی

افکار پوسیده و خیس چند بیمار جنسی

 همچون چرت تیکه پاره ی بعد از ظهر

عقاید روشن فکر ریشوی س*سی

 دل ریش از عشوه های زیرپوستی

ما از جزوه بازی شروع کردیم، 

نیم تر بعد جهاز برون و عروسی

 وام قسط زایید، یارانه کافی نیست

قسطِ زندگی نکرده، دست و جیب خالی

 کارت شارژ و یه شب گپ و گفت دوستانه

بهمن بلند و کانـد.. و ویســ ـکی

هیچی ینی.. پاستیل  آدامس خرسی!!

 دانشگاه آزاد، جیب دَدی رو داد به باد

خرخونِ خونگیِ رتبه یک، راننده ی تاکسی

 اینه حال و عاجل، مشکل یکی دوتا نیست

سیانور بهتر جواب می ده، یا رولت روسی؟


سر و ته نوشت: خیلی از شما یاران همیشه در صحنه از نوشته هام تعریف کردین، ولی بی شوخی وقتی نوشته هامو با مال شماها مقایسه می کنم می بینم اون قدرها هم نمی تونم به خودم غره شم! جدا کار بعضی از دوستان فوق العاده س و وقتی از رد قلم من تعریف می کنن شرمنده می شم!

از ته سر نوشت: [خواب دزد متواضع]:دی

خاطرات یک سرباز


پوتین برای سربازان جدید
پسرکانی كه پیش از توپ و عروسک
قنداق و گلنگدن را شناختند
و باز و بسته کردن تفنگ ها را آموختند
و پیش از بی بهانه خندیدن
بی بهانه کشتن آموختند
پیش از به یاد سپردن اسم دوستان
اسم فرمانده و شماره ی جوخه را آموختند

آستین های بلند لباس‌هایشان را تا سر آرنج تا زدند
در گل و خاک غلتیدند
بر خون و پوکه رقصیدند
و پیر شدند

دوچرخه سواری ندانند اما
پیاده نظامان خبره ای هستند
بس كه در خط مقدم مردند و زنده شدند

شب‌ها بین بازوان شان عروسک نیست
بازوها شکل مسلسل گرفته‌اند

کودکی در جنگ متولد شد
- برای جنگ متولد شد -
به اسم صلح متولد شد
و صلح نام گرفت
و بادی بود بر غبغب سیاست 

خاطرات کودکی و بزرگیش یکی ست
شش قطار تیر
ده سنگر متروک
و پوتین برای سربازان جدید



سر و ته نوشت: از اولم "لیست خرید" مسعود شستچی/شصتچی رو دوست داشتم. 

برو تو آینه بخند :|

طوفان


می شنوی؟

چیو؟

صدای باد رو.

آره! چه تندم میاد!

چند لحظه ی دیگه طوفان می شه.

طوفان خطرناکه؟

بله، ولی ما جامون امنه. نگران نباش.

نیستم.

خوبه.

تو ترسیدی؟

من؟ از چی؟

از طوفان. مگه نگفتی خطرناکه..؟

آره، اما من عادت کردم.

طوفان چیه؟

یه چیز.. یه اتفاق لازم ولی خطرناک. خطرناک ولی مفید. مفید ولی مخرب. مخرب ولی..

مخرب ینی چی؟

مخرب.. مخرب ینی فکر.. ینی خاطره.. ینی من.

مخرب بده؟

خیلی بد.

ینی توم بدی؟

تا حالا بابادک هوا کردی؟

نه! چه جوریه؟

خیلی قشنگه. یه بار نشونت میدم. یه بار که هوا طوفانی نبود.

الان هوا طوفانیه؟

اگه صبر داشته باشی طوفانم می شه.

چه قدر صبر کنم؟

به اندازه ی انگشتای دست و پات.

این که خیلی زیاده!! خسته می شم..!

باشه. پس از این جا برو بیرون و تو یه اتاق دیگه منتظر بمون تا بیام.

کی میای؟

زود.

قول؟

قول.

باشه رفنم.



چرا دیر کردی؟

طوفان راه ها رو خراب کرده بود، از راه فرعی اومدم.

آيينه

 مردم شهرم آيينه شده اند و تو با لبخندت در آن بازتاب داري.

و من ترك هاي پياده رو را ميشمارم تا از آن بگريزم....


کسوف

 کسوف می خواهم

نه یک ساعت

نه یک روز

کسوفی به درازای کلاس های درس ناگذر

به پهنای باند دور مچ

که جای ترک های دیوار بر سر استخوان هایش مانده

به ارتفاع شب های تنهایی 

که بدون باران سپری شد

کسوف شود

تا رخوت و سکون نگاه مردمم به چشم نیاید

تا تفنگ هایشان سایه ای نداشته باشد

تا فکرهایشان انعکاس نداشته باشد

کسوفی به بلندای فاصله ی پلکانی که از من تا عشق کشیده شده

به تیرگی رقص لبخند

بر لب های جفا کار زندگی

و کسوفی

به تازگی مرگ

آواره

او به خیابان های شهر بدهکار بود، اما به آن خیابان بیش تر، و شب ها باز هم بیش تر.
راه قرض نداشت، به عمد از آن خیابان خاطره وام گرفته بود. قرار بود بلاعوض باشد، اما خیابان حریص تر از این ها بود. خود مخزن خاطرات ربوده شده و جا مانده بود و باز بیش تر می‌خواست. خیابان همه را در تله ی خود گرفتار می‌کرد. با آن درختان مجنون و سایه هایی كه بوی خاک نمناک دارند. و آن جوی هایی كه کم از رودخانه‌های وحشی میان درختزار ندارند. و آن بوته‌های رز كه در نور خورشید چون یاقوتِ میان سنگ معدن می‌درخشد. و سپیدارهای مغرور كه در هر نسیم خیابان را به جنبش می‌اندازند.
او وام دار، نه، معتاد و وابسته به تک تک این جزییات بود. ان قدر خیابان را با قدم هایش می‌جوید تا هوا تاريک شود. سپس درون کافه ی زیرپله ای می‌خیزد و تا نیمه شب همان جا زیر نور نیمه جان چراغ های کافه با سیگارهایش عشق بازی می‌کرد. به وقت زوزه ی گرگ ها در دشت، گیج و پر از بغض هایی كه با قهوه های ممتد فروخورده شده بودند باز خیابان را درمی‌نوردید تا فردا كه باز با چشمان غرق خون از خیره شدن های بی وقفه به آن سوی پنجره ی تاریک، از سوراخش بیرون بیاید و در برابر خیابان پرنیش و زهرآگین اظهار عجز و ناتوانی کند و آن قدر در آن بخزد تا ریه هایش از گرد و خاک آن زنده به گور شود.
این چرخه تا باز پس دادن تمامی خاطره ها و یک شدن جسم او با خاک ادامه داشت.



سر و ته نوشت: ریده شد تو پس زمینه و متن :|

ماتروشکا

 کودک درونم جفتک می زند

می خواهد بطنم را شرحه شرحه کند

می خواهد به تنهایی روی تاب بنشیند

به تنهای کارتون ها را تماشا کند

به تنها شکلات ها را بخورد

به تنهایی گربه ها را نوازش کند و از سوسک ها بترسد

نه مثل پدرش با بی حسی تمام دمپایی را روی آن ها بکوبد

از این من بی حوصله خسته شده

از این پدری که همیشه خستگی ها و مشکلاتش را برای او می آرد

درون من، منی زندانی شده

که از من خسته است

بن بست

 مرد کافر خدایی نداشت تا تقصیرات را به گردن او بیندازد..! 

شک

 ارزشی مونده که زیر سوال نبرده باشیمش؟

پست دزدی

 دلم هوای یک سیگار دو نفره کرد .

زیر بارون ،

پُک پُک دود میشدیم .


سر و ته نوشت: چی بگم خب..



اصن :|

  لعنت بهش

ولی دلم تنگ شده برا دوست داشتن و دوست داشته شدن..


سر و ته نوشت: نگرانم.. :-اس

نیست

 شب بود

آسمان بارید

ستاره رقصید

ماه گریست

من ماندم و

حس ژرفی که دیگر نیست..


 صبح درخشید

خور خندید

قطره لغزید

دل از ترس گریست

من ماندم و

حس ژرفی که دیگر نیست..


سر و ته نوشت: خط آخر رو این جوری هم می شه خوند: دیدم جا تره و بچه نیست.. 

:|

تمام شد

درس تمام شد

معلم تمام شد

احساس تمام شد

مادر تمام شد

یک پاکت تمام شد

من تمام شد

قرن تمام شد

زمان تمام شد

این هفته تمام نمی شود..


K3

  این جا همچنان همان آش است و همان کاسه

همان آشی که دهان سوز نیست

و همان کاسه ای که هزار نیم کاسه را آبستن است


سر و ته نوشت: خبر و خوب و رفیق فابم آرزوست..

سامر

   به مقداری انگیزه جهت ایجاد شدن نیازمندم



سر و ته نوشت: فاک سامر :)

fatasia

  الان یکی از فانتزی هام اینه

با جیمی یه خونه مجردی داشته باشیم

صبح به صبح بریم سر کلاسای رشته ی مورد علاقه مون

زیر سلطه و کنترل خانواده و فامیل نباشیم

یه خونه ی گوگولی

مقادیر متانبهی گلدون

مبلغی سگ و گربه

مبلمان خفن

وای فای همه جا

شوکول به وفور

کتابخونه لبریز

و....

عصر هم بریم تو کافی شاپ کمک جناب 007 


سر و ته نوشت: a number of free hugs are available..!l

فلاکت

در مقابلم پیچ تندی ست

پشت سرم هم جهانی موازی با برزخ

چون پرنده ای اسیر در ناودان رقت انگیزم

هه..!

سگ در زنجیر مرا می کشید

او نان خشک هایش را

haha

wanna hurt people

be honest to them

مفلوک

دلگیری عصر جمعه

تنهایی شب

گس بودن شراب

خیسی اشک

درد انگشتانم از ننوشتن

سردرد بعد از هر کام

و گرمای طاقت سوز تابستان را

بی رحمانه

گردن تو می اندازم 

 

سر و ته نوشت: هوای متعفن توی تاکسی و باد داغی که از پنجره می وزد بر صورت سیلی می زند حس مرگ دارد.

از ته سر نوشت: خواب دزد نه به دود کام داده و نه با شراب شب چرانی کرده. "حس شاعرانه ندارم اصلا.."

 

شرح حال

  فقط خواننده های ثابت
ادامه نوشته

بی خواب ی

دستی كه در گودی گردنی می‌رقصد. 

لبی كه بر گونه‌ای می غلتد.

ناخن هایی كه در تنی فرو می‌رود.

قطره‌ی شرمی كه یخ می‌بند.

اخمی كه لبخند می‌شود....


 بیدار شو لعنتی!!

پدیده

 آن گاه که حبوان رام  و انسان خام

زن محصور و دانه دام می شود

گل هم آپارتمانی می شود

.... و خاکشیر

گاه چینی بندزن هم در برابر شکسته های من کم می آورد

لابد دیگه..

مامانم به منو داداش کوچیکه: قرار نیست من همه ی کارارو بکنم. مثلا تعطیلات منم هستا!....

من: مامان فلان کارو چه جوری انجام بدم؟

مامانم: نمیخواد خودم انجام میدم.

من: خب بگین چه جوریه من انجام میدم!

مامانم: لازم نکرده! تو برو بشین پای گوشیت ببین دوستات چی میگن اونا واجب ترن!!

من: :|


سر و ته نوشت: شاید برای شما هم اتفاق بیوفتد!

الاغ

- چه طوری جانور کتلت نما؟

- سلام.

- علیک. چه مرگته باز؟

- هیچی.

- زر نزن حمار گوش بریده! بنال بینم چته.

- چتم.

- خب تو که دیفالت چتی.. بگو الان چته.

- دارم از فرق سر جر می خورم.

- [ خنده ] اینو خوب اومدی!! حالا بنال چی شده باز دو روز گذاشتمت به حال خودت تر زدی تو هرچی ریسیده بودم.

- تا حالا شده نه بتونی برگردی نه بتونی جلوتر بری نه تحمل الانتو داشته باشی؟

- ....

- شده؟

- ببین..

- چیه؟

- اصن دچار یاس فلسفی شدم!! نمی تونی مث آدم بگی؟ حتما باید به زبان اله های یونان قدیم بلغور کنی؟ بی شعور..؟

- چی بگم به تو..

- به من راس بگو، گوش چپم کره!! [ خنده ]

- خیلی نمکی..

- خب ساده تر بگو دیگه..!

- از تنهایی خسته م نمی خوام برگردم به گذشته نمی تونم جلوتر هم برم.

- تا حالا تو رکوع کمرت گرفته؟

- چی؟

- می گم تا حالا تو رکوع کمرت گرفته؟

- ینی چی؟ چه ربطی داره؟

- این یه مرحله قبل از یاس فلسفیه.

- برو پی کارت.

- جدی می گم.

- برو نمی خوام ببینمت.

- مرتیکه دارم باهات هم دردی می کنم..!!

- هم دردیت بزنه تو کمرت صاف شه دیگه تو رکوع به من گیر نکنی.

- خیلی عوضی ایا! بی لیاقت الاغ.

- نمیری؟

- خیلی بی ادبی.

- نمیری؟

- رفتم.. حمار..

- د برو دیگه!!

- میرم! توم ان قد بشین زل بزن تو اون دیوار تا کود شی.

- :|

- الاغ

رشته ی انسانی.. رشته ی حیوانی

نجابت را از اسب

وفا را از سگ

فروتنی را از زنبور

و زیبایی را از طاووس آموختی

منِ آدم هم که این جا ول معطلم..!


سر و ته نوشت: عنوان رو از حرف یه دوست ایده گرفتم

دکتر

لعنت به زمان و بوی عطر

لعنت به نوبت داروهای یادآور

دکتر، نسخه ی جدیدی بنویس

 

 

سر و ته نوشت: زمان ارسال پست 12:34


بعدش چی؟

 اون یه نفر رو که روندم

از چهارتا آدم ویژه م یه کم دیگه جدا می شم

از یه عالم دوست و رفیق هم یه کم بعدتر دور می شم

خدا..

تو هنوز هستی؟

غریبه

دیروز غریبه ای از مقابل خانه ام گذشت

  و قسم می خورم که عطر تو را زده بود