یک دقیقه
یلدا یعنی قلبت با قدرتی سه برابر در زانوهایت بتپد.
یلدا یعنی به دیوار تکیه دهی و احساس معلق بودن کنی.
یلدا یعنی عرض کوتاه پشت بام را ندانی چند بار و برای چه هی بروی و بیایی و سرت به فاصله ی میان دو کف دستت پناه ببرند.
یلدا یعنی تمام نبض های بدنت را حس کنی و در شقیقه هایت طبل بکوبند.
یلدا یعنی بخواهی جیغ بزنی و عربده بکشی و اما تنها دود از دهانت خارج شود.
یلدا یعنی تحمل صدای خیابان ها و خنده های انارگون مردم شهرت را نداشته باشی.
یعنی او دوستت بدارد و تو از او فراری باشی.
یعنی بغلش کنی و به جای بوی عطر بوی کنت بدهید.
یعنی ندانی چرا اما نفس نفس بزنی.
یعنی بغض هایت شامت را هضم کنند اما دفع نشوند.
یعنی دانه های انار طعم خون بدهند.
یعنی حس مرگ داشتن.
یعنی دیوانگی.
یعنی موقع نوشتن نتوانی قلم را از روی کاغذ برداری و کلمات دست هم را بگیرند و ندانی چه می نویسی.
یلدا یعنی یک دقیقه بیش تر میان لجن زار ندانم کاری هایت غلت بزنی.
یلدا یعنی یک دقیقه بیش تر در این جهان بی در و پیکر گم و گور شدن.
یعنی یک دقیقه بیش تر سرگردانی.
یلدای من هم گذشت..!