لابد دیگه..

مامانم به منو داداش کوچیکه: قرار نیست من همه ی کارارو بکنم. مثلا تعطیلات منم هستا!....

من: مامان فلان کارو چه جوری انجام بدم؟

مامانم: نمیخواد خودم انجام میدم.

من: خب بگین چه جوریه من انجام میدم!

مامانم: لازم نکرده! تو برو بشین پای گوشیت ببین دوستات چی میگن اونا واجب ترن!!

من: :|


سر و ته نوشت: شاید برای شما هم اتفاق بیوفتد!

استاد "ریاض"ی

 دولت ترکیه به معترضان هشدار داد در میدان تقسیم، جمع نشوند.

الاغ

- چه طوری جانور کتلت نما؟

- سلام.

- علیک. چه مرگته باز؟

- هیچی.

- زر نزن حمار گوش بریده! بنال بینم چته.

- چتم.

- خب تو که دیفالت چتی.. بگو الان چته.

- دارم از فرق سر جر می خورم.

- [ خنده ] اینو خوب اومدی!! حالا بنال چی شده باز دو روز گذاشتمت به حال خودت تر زدی تو هرچی ریسیده بودم.

- تا حالا شده نه بتونی برگردی نه بتونی جلوتر بری نه تحمل الانتو داشته باشی؟

- ....

- شده؟

- ببین..

- چیه؟

- اصن دچار یاس فلسفی شدم!! نمی تونی مث آدم بگی؟ حتما باید به زبان اله های یونان قدیم بلغور کنی؟ بی شعور..؟

- چی بگم به تو..

- به من راس بگو، گوش چپم کره!! [ خنده ]

- خیلی نمکی..

- خب ساده تر بگو دیگه..!

- از تنهایی خسته م نمی خوام برگردم به گذشته نمی تونم جلوتر هم برم.

- تا حالا تو رکوع کمرت گرفته؟

- چی؟

- می گم تا حالا تو رکوع کمرت گرفته؟

- ینی چی؟ چه ربطی داره؟

- این یه مرحله قبل از یاس فلسفیه.

- برو پی کارت.

- جدی می گم.

- برو نمی خوام ببینمت.

- مرتیکه دارم باهات هم دردی می کنم..!!

- هم دردیت بزنه تو کمرت صاف شه دیگه تو رکوع به من گیر نکنی.

- خیلی عوضی ایا! بی لیاقت الاغ.

- نمیری؟

- خیلی بی ادبی.

- نمیری؟

- رفتم.. حمار..

- د برو دیگه!!

- میرم! توم ان قد بشین زل بزن تو اون دیوار تا کود شی.

- :|

- الاغ

عروسک

 عروسکم زیبا بود.

 از آن عروسک هایی که دل همه ی دختربچه های فامیل و مهدکودک و پارک را می برد. همه حسودیشان می شد و من هم به خودم افتخار می کرد. عروسک رو از خودم جدا نمی کردم. همون طور که مادرم مراقب من بود هواش رو داشتم. من و عروسکم بهترین دوستای هم بودیم.

 یک روز مادرم زودتر از همیشه اومد مهدکودک دنبالم. مربی مرا از سر کلاس نقاشی صدا کرد و کیف و وسایلم دستم داد و مرا به مادرم سپرد.

 دو دقیقه بعد توی ماشین فهمیدم عروسک توی مهدکودک جا مونده. هرچی اصرار و گریه کردم فابده نداشت. مادر عجله داشت ما را به جایی که یادم نیست برساند. تمام آن روز را تا شب گریه کردم تا خوابم برد.

 صبح زودتر از همه بیدار شدم و مادر و پدرم را بیدار کردم تا سریع تر مرا به مهدکودک برسانند. با من همراهی کردند و ما نیم ساعت قبل از باز شدن در مهدکودک رسیدیم آن جا.

 قبول نکردم تا توی ماشین منتظر بمانیم. تمام مدت پشت در ایستادیم تا مدیر مهدکودک رسید. فکر کنم از دیدن ظاهر پریشان و چشم های پف کرده ام او هم مضطرب شد و یک مرتبه کلیدها از دستش افتاد.

 دویدم داخل و مستقیم رفتم سمت جایی که عروسکم جا مانده بود. عروسک چند قدم آن سوتر از جای قبلی و بدون لباس افتاده بود روی زمین.


رشته ی انسانی.. رشته ی حیوانی

نجابت را از اسب

وفا را از سگ

فروتنی را از زنبور

و زیبایی را از طاووس آموختی

منِ آدم هم که این جا ول معطلم..!


سر و ته نوشت: عنوان رو از حرف یه دوست ایده گرفتم

سهراب من بی جنبه ام..

 چشمانم را شستم

  جهانم را آب برد

بالا افتادن

 گاه لازم است

خودم را روی زمین بالا بیاورم


سر و ته نوشت: این جا هم سوت و کور شده

جیرجیرک مرثیه می خواند 

دکتر

لعنت به زمان و بوی عطر

لعنت به نوبت داروهای یادآور

دکتر، نسخه ی جدیدی بنویس

 

 

سر و ته نوشت: زمان ارسال پست 12:34