پایان خواب دزد

خواب دزد دیگر دزدی نمی کند

همه ی خواب هایش را فروخت

هر آنچه را که از این راه کسب کرده بود سوزاند و به دست باد بی خانمان سپرد

بلکه گوری برایشان بیاید بهتر از خانه ای که خود برایشان ساخته بود

جایی که خواب دزد نشناسد


دیگر از دیوار رویا بالا نخواهد رفت

مزاحم خواب شبانه ی هیچ کس نخواهد شد

جیب ها را از رویا خالی نخواهد ساخت


او را به خاطر قضاوت های زود و بی جا، نادانی ها، بچه بازی ها، خودخواهی هایش ببخشید

کودکی بیش نیست

این طفل صغیر انسانیت می داند لکن دست هایش کوتاه تر و ضعیف تر از آن است که دست های ناجی را محکم بگیرد تا گم نشود


خواب دزد از امشب رویای خود را می کشد

خواب دزد او بود... خواب را از دنیایش به یغما بردند


and i caused nothing but trouble

i understand if you can't talk to me again



سر و ته نوشت:   نه تو می مانی، نه من

                                      نه ذغال این قلم

                                و نه هیچ یک از گل های شمع دانی

                                . . . .


از ته سر نوشت:  آنچه می ماند ورای من و توست

ته تر نوشت:  از امشب همه خوابی آرام دارند!..

هزار و یک شب

در تکاپو بودم 

    هزاران شب و روز

 از پس هر کوه، از پس هر اقیانوس

در میان قصه ها

  هر لغت را جستم

در میان شعرها

   قافیه به قافیه

     عقب هر مصرع

نیک نامت جستم


هر دم از دل ناله ای نو می رسد

  نه به شب معتقدم

    نه به آفتاب و غروب

تا تکاپو به سر آید

دگر هیچ نشناسم

  جز معبود

   و تو را

   از او خواهم خواست


چیده ام دام برایت

هزارن و هزار

 بلکه دانه ای بچینی از یکی شان

  تا به جستی

    در آغوشی شکارت بکنم

  پس از قرن و هزاره

      لحظه ای باز

         هوشم ببری

  که به صد دل

     یک دل نفروشی

  به هزار شاخه نبات

    اندکی قند، بر لب ننهی


در تکاپوی حضورت شهریار

   من هزار و یک شب

     همچو شهرزاد بودم


25 ساعته

   به ظاهر سکوت کرده ای

اما من می شنوم که 25 ساعته، 1500 دقیقه از شبانه روز 

در سرم سخنوری هایت حکمرانی می کنند

طاقت

  جا زدم!

    طاقتم تمام شد....


 باز هم تو بردی زمان!

زمان

  گویند زمان بر هر نامتغیری علاج است!

کاش من سخت تر از سنگ نباشم...

تبانی

 دیگر نه صبحی به شب می رسد 

    و نه هیچ شبی به صبح...

 

  با خدا تبانی کرده ای؟!...

غم شمار

نمی دانم چه قدر تاب می آورم

بعید نیست به هفته نکشیده جا بزنم

از همان لحظه حس کردم خودم یک نفر شدم

در مقابل تمام این جهان که کم هم بی رحم نیست


دستانم خالی شده اند

و جای تو هم

دیگر چه کسی شب هایم را به صبح برساند؟


تقویم گویا هر روز همان یک روز را نشان می دهد

روزها نخواهند گذشت 

و تو می پنداری که از تو بی نیازم...

و من می مانم و این دستان خالی !...


حال که جایت خالیست

غم شار را به جایت نشاندم

جایت را که نمی تواند پر کند،

لکن حواسم را که پرت می کند !

el bueno de cuttlas


 نمی دونم میکروفیلم "کوتلاس خوب" رو یادتون هست یا نه، البته منم سن زیادی نداشتم که 6 قسمت از 13 قسمت این میکروفیلم از تلوزیون پخش می شد!

 داستانه یه گاوچرون به اسم " کوتلاس" بود که تو مسیر داستان با دشمنش به اسم "جک بد" چند بار رو به رو می شه.جک بد معشوقه ش رو می کشه و در آخر که کوتلاس می خواد جک بد رو بکشه اون یه اکسیر جوانی می خوره و تبدیل به بچه ی قنداقی می شه!کوتلاس هم می بره لابد بزرگش کنه چون این جا فیلم تموم می شه بقیه ش رو حدس زدم!


عکس جک بد

 داستان اولین بار به صورت کمیک استریپ تو مجله ی ال جاپو تو اسپانیا از سال 1390 تا 1396 چاپ می شده.بعد از اونم تو سال 2004 تو مجله minutes 20 منتشر می شه.

 کالپورنیو (calpurnius) متولد 1959، طراح کمیک، نویسنده، و خالق کارتونایی مثه کوتلاسه و اصل اسمش اینه:

Eduardo Martinez de Pison Pelgrin

http://cafeclassic4.ir/thread-149-post-7787.html

متاسفانه چون نتونستم لینک رو درج کنم، به همین شکلش افاقه شد!

تو این سایت می تونین اطلاعات بیش تر و لینک دانلود تیتراژها و 6 قسمت از مجموعه ی " el bueno de cuttlas" رو ببینید!



google search

کاش طرف آدم مثه "google search" باشه!

ینی تا می گی "سـ..." خودش بقیه شو بخونه و ادامه بده!

اصن دقیق بزنه وسطه خال بگه فُلان چی؟

توام هیچی نگی... فقط ی لبخند که ینی آره!خودشه!


سر و ته نوشت: مخاطب خاص ندارم!

گردو

  گردوها تازه بودند!

     پوستشان رنگ سبز قشنگی داشت!

  تمام مدت صبح و ظهر طول کشید تا تمامشان را از خانه های شان بیرون کشیدم و شستم و در ظرف بلور ریختم تا بعد از ظهر برایش ببرم شان.آخر کار یک جفت دست سیاه برایم ماند و صد و بیست و هفت دانه گردوی تازه؛ به تعداد روزهایی که تا امروز می شناختمش!

هرچه کردم سیاهی دست هایم پاک نشد؛ تنها قدری کم رنگ شد...

دوان از خانه بیرون پریدم و تا دم در خانه شان یک نفس رفتم!پدر در میانه راه دیدم و پرسید:

 "با این عجله کجا؟"

    ...اما نشنیدم...

همچنان می دویدم

به در خانه شان که رسیدم صبر نکردم نفسم جا بیاید.از همان جا صدایش کردم!

پنج بار

صدای قدم هایش را که به سمتم می آمد شنیدم و ساکت شدم..

چند ثانیه بود اما بر من چند ساعت گذشت... از هیجان دستانم می لرزید و قلبم گویی در گلویم می زد!

در را باز کرد!

نمی خواستم هیجان و بریدگی نفس هایم را بفهمد برای همین تند گفتم:

"بیا!همه اش برای توست!خودم همه شان را پوست کندم!صد و بیست و هفتا هستند، به تعداد روزهایی که با هم بودیم!"

فهمیدم همه را یک نفس گفته ام!بالاخره نفس عمیقی کشیدم!

نگاهی به گردوها و سپس به من کرد و گفت:

"با همین دست های سیاه پوست شان را گرفتی؟!"




سر و ته نوشت: در کنار تمام گرانی ها و تورم ها، گردو هنوز فالی 2000 تومنه!!

اقلیت یا اکثریت

ما جزو کودوم دسته ایم؟


اقلیت دینی، 

یا اکثریت بی دین؟!

با زبون روزه

تا دیروز با فکر دروغ می گفته،

از امروز با زبون روزه!

شما؟

1.

- سلام منم!

-شما؟

-امینم

-اِ! بفرمایین!


2.

-سلام منم!

-شما؟

-امینم

-اِ! بفرمایین!


1.

-hi it's me!l

-u?l

-i'm amin!l

-ow!come in!l


2.

-hi it's me!l

- u?l

-eminem!l

-ow!come in!l

انتقاد

اینا که هر وبلاگی می رسن نظر می ذارن "بدو بیا آپم" 

کاملا مشخصه واسه دلشون می نویسن!:دی

به اسم روزه

تا حالا به اسم نداری نمی خوردن

الان به اسم روزه....!

هدایت (2)

بار الها!

به آنان که می پندارند

اگر به کسی عنیک آفتابی دارد زول بزنند

وی، نگاه خیره شان را نخواهد دید بفهمان

که سخت در اشتباهند و

این نگاه ها قیافه شان را به سان 

احمقان می نماید

و فرد مُعَینَک {دارای عینک} را مؤذب می سازد



آمین

هدایت

خدایا درکی اعطا کن

تا بفهمم چگونه است که وقتی

هدفون رو روی میز رها می کنم 

به هنگام برداشتنش 10بار در خودش گره خورده


این بنده سر در گریبان خود {هدفون} را

به راه راست هدایت بفرما


باشد که اسوه ی دیگران در زندگی قرار گیرد


آمین

دیدار به قیامت؟!

این پست مثه کلید رهاییم از بند یه عذاب وجدان به گردنم آویزونه

انگار دِینی باشه که ادا نکردنش از ادا کردنش سخت تره

باید قدم جلو می ذاشتم و این کارو انجام می دادم

باشه که دلخوریش ازم کم تر بشه

.

.

.

.

خب، اول خیلی معمولی بودیم.. دوتا فرند فیسبوکی

همین منوال ادامه پیدا کرد تا دوتا دوست ساده شدیم

چن وخت بعد انگار از تو یاهو مسنجر می زدیم تو سر و کله هم

کل مینداختیم، مسخره بازی و خل بازی و شاعری می کردیم

تا آخر هم همین طور بود

خلاصه گذشت تا..

من راهمونو جدا کردم

نه یه بار که چن بار

راهمون یه سرازیری بود که مارپیچ می رفت و مسیرو دوباره می پیچوند به هم

من باز جداش کردم

.

.

آره.... می دونم نامردیه یه جورایی

می دونم خودم

و می دونم این جا سر نمی زنه

شاید کلاغه به گوشش رسوند

به هر حال موفق باشی

گفته بودم دیدار به قیامت؟!

خدا رو چه دیدی....

نمی دونم

شاید..

شایدم نه

اللهُ اعلم!