قلب ما در سینه مان می تپد، اما برای دیگری و جای دیگری!
آرامش گمشده
دلیلش ناپیداست
خودش هم درست نمی داند چطور
دیگران نیز بی غرض مسبب آن شده اند
روحش خسته است،دیگر مانند گذشته شفاف نیست...کدر شده! لایه ی ضخیمی از غبار وجودش را پوشانده
فکرش در خلسه ی عمیقی فرو رفته
جسمش یارای قدم های جدید را ندارد
بخشی از وجودش از او دور افتاده است
حس می کند از درون تهی ست
پایان جهان را می طلبد
هر از گاهی جرقه ای راه پیش رویش را روشن می کند و کور سوی امید را در برابر چشمانش به رقص در می آورد! اما تا می آید بجنبد و ذهن لجبازش را آماده ی حرکتی نو کند، جرقه خاموش شده...
آرامش گمشده اش را می خواهد...
حتی برای لحظه ای کوتاه...!
حرف من
بس کنین!
خسته م کردین!
تا کی می خواین سر هر حرف سرزنشم کنین؟
تا کی دیگرانی رو که قبول ندارم الگوی من قرار میدین؟
پس اونایی که من قبولشون دارم چی؟
حرف من چی؟
نظرم چی؟
فکر من هیچ ارزشی نداره...؟
دلم واسه جمله ی "به شما چه!" تنگ شده!
شکارچی


تو هیچ وقت نیستی...من دارم دیوونه میشم! مریض
شدم.مثل یه معتاد که همیشه خماره!سرگردونم...تنهام...
مثل یه حیوون زخم خورده که ولم کردی به امون خدا...مثل یه شکار که توی دام افتاده ولی شکارچی فراموشش کرده...حالا شکار داره کنج قفس جون میده!
هر روز و هر شب منتظره.توی خواب و بیداری.منتظره که بیای و هنوز هم چشم به راهته.ناجی ای اگه وجود داشته باشه همون شکارچیِ که رفته و معلوم نیست کی بر گرده...اصلا هیچ وقت بر می گرده؟
کی برمی گردی؟کی دوباره میای؟این قفس خونه م شده!اگر منو یادت رفته، پس شکارچی ناشی ای هستی!این همه تلاش که بندازیم تو دام و حالا که من نمی خوام ازت فرار کنم، تو بر نگشتی...
نمی خوای برگردی؟یا حداقل یادآوری کنی که هنوز هستی؟ دلتنگی وقتی می دونی کسی هست که دوستش داری و دلت واسش تنگ میشه دوست داشتنیه!
من خودم انتخاب کردم که شکار باشم، در حالی که اول شکارچی بودم...اگر هنوزم من شکارچی بودم شکارمُ تنها تو قفس ول نمی کردم...قفسی که خودم واسش ساختم!
برگرد.....دست کم به یادم بیار که هنوزم هستی!
دخترا تنها صورتی نمی پوشن!
خیلی از دخترا صورتی می پوشن!خیلی از دخترا خیلی صورتی می پوشن!خیلی شون صورتی رو دوست ندارن ولی می پوشنش.خیلیا صورتی رو دوست دارن ولی نمی تونن بپوشنش.خیلی از دخترا بنا به شرایط رنگ عوض می کنن!
ضورتی یه نقابه؛ نقابی که هر از گاهی یا همیشه غیر از گاهی به صورت دخترا کشیده می شه.بعضیا این نقاب رو دوست دارن و هر روز صبح نو نوارش می کنن و دوباره به صورت می زنن.بعضیا اجبارا می پوشنش.یه سری دیگه حتی به به اجبار هم طرفش نمی رن!
ولی یه وقتایی این نقاب رنگش عوض می شه؛ وقتی دخترا تنها می شن رنگش آبی میشه، وقتی نگران می شن نارنجی میشه.وقتی عاشق می شن قرمز می شه.وقتی دلتنگ می شن سبز میشه.اگه بترسن سفید می شه و...
اما یه رنگ از این نقاب هست که کم پیش میاد کسی به صورتش بذاره اما وقتیم گذاشت جدا کردنش راحت نیست...اون نقاب موقعی ظاهر می شه که دخترا تنها تر از ماه تو آسمون، تو تاریکی شب سوسو می زنن تا جلب توجه کنن!
صبح روز بعد این نقاب کنار میره ولی سایه هاش باقی می مونن .ممکنه نقاب صورتی یا هر نقاب دیگه ای جاش رو بگیره اما همیشه یه ته رنگ ازش باقی می مونه...مگر این که نقاب سیاه برای همیشه کنار گذاشته بشه تا آثارشم برای ابد از بین برن!
اما این طور نیست که هر کس یه نقاب از جیبش در بیاره و به صورتش بکشه مگه این که شیاد باشه...یا شدیدا مجبور!
نقاب سبز و قرمز هم زیاد به کار میرن.اول نقاب قرمز می شینه.وقتی که خوب جا گرفت نقاب سبز روز و شب سعی می کنه جاش رو بگیره!ولی وقتی نقاب سبز وجود داره نقاب قرمز دلنشین تر می شه!
یه وقتا هست که نقاب سبز هم بی اندازه دوست داشتنیه ولی همه اینو درک نمی کنن...نمی تونن درک کنن!
اما مشکل اصلی اینه که دخترا به نقاب صورتیشون معروفن...در حالی که دخترا تنها صورتی نمی پوشن!
خواب دزد
هر دفه بهترین و قشنگ ترینا رو انتخاب می کنم.همون بهتر که کابوسا از یاد برن...وقتی هیچ کس اونا رو دوست نداره من چرا باید عذابشون بدم و جایی نگهشون دارم که کسی اونا رو نمی خواد؟هر چند که من یه خواب دزدم!
اما بعضی خوابا و کابوسا یه پیام یا خبرُ با خودشون میارن که خود بیننده ی خواب چیزی ازش نمی فهمه ولی من می فهمم...یه وقتا از وحشت کور می شم...یه اتفاق بد...می خوام بدووم و به همه خبر بدم ولی هیچ کس حرف یه خواب دزد مفلوک رو باور نمی کنه!می گن دیوونه شده!داره هذیون میگه!
دلم واسه کسی که داره اون کابوس رو میبینه می سوزه...اگه یه موقع بدجنس بشم این رویاها رو داستان می کنم و بین همه پخش می کنم!تبدیل به یه شخصیت دیگه می شم و به اسم اون کتاب رو چاپ می کنم تا معروف بشم!آخه هیچ کس حرف یه خواب دزد شب زنده دار رو حتی اگه حقیقت محض رو بگه، مثلاً بگه چمن سبزه، باور نمی کنه!با خودم می گم اگه کسی دلش به حال این رویاها می سوخت زود تر ار من دست به کار می شد.
یه بار به فکرم رسید از اینم بد تر بشم و رویاها رو بفروشم!با پولش کاغذ و قلم بخرم تا خواب های بیش تری رو ثبت کنم تا جایی که دیگه نیازی به خواب دزدی نداشته باشم!
گاهی اون قد خوب می شم که تصمیم می گیرم خوابای فراموش شده رو به اونایی که هر شب کابوس می بینن هدیه بدم...می تونم رویاهاشونو گرم کنم!اونایی رو که رو زمین گیر کردن پرواز بدم...بذارمشون روی موجای دریا...واسَشون دوست پیدا کنم!
من یه خواب دزدم...همه ی اینا و بیش تر از اینم ازم بر میاد!صبح اگر بیدار شدی و رویای شب قبل همراهت نبود بدون من دزدیدمش!
اما اگه مراقب رویاهات باشی نه من و نه هیچ کس دیگه قدرت کِش رفتنشونُ نداریم!
ولی به هر حال من هر شب بیدارم!