شکارچی


تو هیچ وقت نیستی...من دارم دیوونه میشم! مریض
شدم.مثل یه معتاد که همیشه خماره!سرگردونم...تنهام...
مثل یه حیوون زخم خورده که ولم کردی به امون خدا...مثل یه شکار که توی دام افتاده ولی شکارچی فراموشش کرده...حالا شکار داره کنج قفس جون میده!
هر روز و هر شب منتظره.توی خواب و بیداری.منتظره که بیای و هنوز هم چشم به راهته.ناجی ای اگه وجود داشته باشه همون شکارچیِ که رفته و معلوم نیست کی بر گرده...اصلا هیچ وقت بر می گرده؟
کی برمی گردی؟کی دوباره میای؟این قفس خونه م شده!اگر منو یادت رفته، پس شکارچی ناشی ای هستی!این همه تلاش که بندازیم تو دام و حالا که من نمی خوام ازت فرار کنم، تو بر نگشتی...
نمی خوای برگردی؟یا حداقل یادآوری کنی که هنوز هستی؟ دلتنگی وقتی می دونی کسی هست که دوستش داری و دلت واسش تنگ میشه دوست داشتنیه!
من خودم انتخاب کردم که شکار باشم، در حالی که اول شکارچی بودم...اگر هنوزم من شکارچی بودم شکارمُ تنها تو قفس ول نمی کردم...قفسی که خودم واسش ساختم!
برگرد.....دست کم به یادم بیار که هنوزم هستی!