عروسک
از آن عروسک هایی که دل همه ی دختربچه های فامیل و مهدکودک و پارک را می برد. همه حسودیشان می شد و من هم به خودم افتخار می کرد. عروسک رو از خودم جدا نمی کردم. همون طور که مادرم مراقب من بود هواش رو داشتم. من و عروسکم بهترین دوستای هم بودیم.
یک روز مادرم زودتر از همیشه اومد مهدکودک دنبالم. مربی مرا از سر کلاس نقاشی صدا کرد و کیف و وسایلم دستم داد و مرا به مادرم سپرد.
دو دقیقه بعد توی ماشین فهمیدم عروسک توی مهدکودک جا مونده. هرچی اصرار و گریه کردم فابده نداشت. مادر عجله داشت ما را به جایی که یادم نیست برساند. تمام آن روز را تا شب گریه کردم تا خوابم برد.
صبح زودتر از همه بیدار شدم و مادر و پدرم را بیدار کردم تا سریع تر مرا به مهدکودک برسانند. با من همراهی کردند و ما نیم ساعت قبل از باز شدن در مهدکودک رسیدیم آن جا.
قبول نکردم تا توی ماشین منتظر بمانیم. تمام مدت پشت در ایستادیم تا مدیر مهدکودک رسید. فکر کنم از دیدن ظاهر پریشان و چشم های پف کرده ام او هم مضطرب شد و یک مرتبه کلیدها از دستش افتاد.
دویدم داخل و مستقیم رفتم سمت جایی که عروسکم جا مانده بود. عروسک چند قدم آن سوتر از جای قبلی و بدون لباس افتاده بود روی زمین.