او به خیابان های شهر بدهکار بود، اما به آن خیابان بیش تر، و شب ها باز هم بیش تر.
راه قرض نداشت، به عمد از آن خیابان خاطره وام گرفته بود. قرار بود بلاعوض باشد، اما خیابان حریص تر از این ها بود. خود مخزن خاطرات ربوده شده و جا مانده بود و باز بیش تر می‌خواست. خیابان همه را در تله ی خود گرفتار می‌کرد. با آن درختان مجنون و سایه هایی كه بوی خاک نمناک دارند. و آن جوی هایی كه کم از رودخانه‌های وحشی میان درختزار ندارند. و آن بوته‌های رز كه در نور خورشید چون یاقوتِ میان سنگ معدن می‌درخشد. و سپیدارهای مغرور كه در هر نسیم خیابان را به جنبش می‌اندازند.
او وام دار، نه، معتاد و وابسته به تک تک این جزییات بود. ان قدر خیابان را با قدم هایش می‌جوید تا هوا تاريک شود. سپس درون کافه ی زیرپله ای می‌خیزد و تا نیمه شب همان جا زیر نور نیمه جان چراغ های کافه با سیگارهایش عشق بازی می‌کرد. به وقت زوزه ی گرگ ها در دشت، گیج و پر از بغض هایی كه با قهوه های ممتد فروخورده شده بودند باز خیابان را درمی‌نوردید تا فردا كه باز با چشمان غرق خون از خیره شدن های بی وقفه به آن سوی پنجره ی تاریک، از سوراخش بیرون بیاید و در برابر خیابان پرنیش و زهرآگین اظهار عجز و ناتوانی کند و آن قدر در آن بخزد تا ریه هایش از گرد و خاک آن زنده به گور شود.
این چرخه تا باز پس دادن تمامی خاطره ها و یک شدن جسم او با خاک ادامه داشت.



سر و ته نوشت: ریده شد تو پس زمینه و متن :|