_ عه! باز که مچاله ای تو!
_ مچاله!.... آره مچاله م..
_ خفه شو باز ما گاف دادیم اینم چسبوند به تنور..!
_ راستی سلام.
_ علیک. چته تو باز؟
_ گفتی دیگه، مچاله شدم.
_ غلط نکنم شما یه نر و ماد لازم داری، نه؟ جواب منو مث آدم بده ببینم چه مرگته.
_ دوباره برگشته.
_ کی از کجا؟
_ همونی که بـ....
_ آهان فهمیدم! خب چشم تو روشن! این الان مچالگی داره؟
_ آخه.... نبودنش یه درده.. بودنش یکی دیگه.. قاطی کردم..
_ الان مشکل چیه؟ جا نداری؟
_ جا؟ آره جا نداریم. یعنی انگار من و اون دیگه باهم جایی نداریم. قبلا داشتیم! خیلی هم جا داشتیم! اصلا کل دنیا رو داشتیم و من تارک دنیا بودم با بودنش! اما حالا.. حالا نمی دونم..
می خوام مث قبل باشیم اما نمی تونم. سعی می کنم از همین با هم بودنمون هم استفاده کنم اما اون طور که باید نمی شه.... نمی فهمم.. تو می فهمی؟
_ اگه واضح تر بگی شاید.
_ از این بیش تر زبونم قاصره.
_ تو ام که دیوانه ای به خدا!
_ آره.. دیوانه ها عاشق می شن.... نه، آدم وقتی عاشق می شن دیوانه می شن! یا شاید.. نمی دونم.. اما آدما عاشق می شن..نه؟! پس کی مجنون می شن؟
_ این که گفتی شعر بود؟
_ نه.
_ کلن حرف زدن با تو یه مترجم یا دیشکنری می طلبه!..
_ چندتا خط خطی رو تن یه کاغذ مچاله بود و بس.
_ هان؟
_ هیچی. تو کارو زندگی نداری؟
_ در حال حاضر یُخ!
_ ولی من دارم.
_ خب خدا رو شکر.
_ محترمانه گفتم مزاحمی.
_ عوضی.. واسه چی مرتیکه؟ خیر سرمون رفیقمون حالش خرابه اومدبم دلداریش بدیم.
_ مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان!
_ خیله خب کاری داشتی می دونی کجا پیدام کنی که؟
_ بله.
_ پس فعلا.
_ بله.