رسم

مثل چرت تیکه پاره ی بعد از ظهر

و ساعت هایی که از پس هم می شکنند

چون غرور در برابر هجوم سوزان نفس هایت

کاش می شد از ساعت وام گرفت، بی عوض

و رقصید چون باد در وزش موهایت

و اتاقکی زیرپله ای حتی

اجاره کرد در قلبت 

کاش هایم کاشی های اتاقکم

بنا خودمم

که دلت را می لرزاند؟

بر این اتاقک شب و روز زلزله می بارد، ناجوانمردانه

شابد چون قلبت هدف نیست

ایستگاه است و ترن های ناشکیب

با غرش و نگاه نانجیب

من و تو را پشت سر می گذارند 

هیزم های تر را سوزاندم

آتش در باد اوج گرفت

بین که بی تو شب ها روشن است

نه به زیب که نه آرامش است

و نهال می خشکد در بهار

موی می پوسد و می فتد از درخت

نه، تناقض نیست

این ها همه رسم است در غربتت


سر و ته نوشت: مخاطب دل خودمه

گچ

فکرم را شکستند

سر در گَچَم

فکر گچی

خانه ی چوبی نمی سازد

از نُدا به ناشی

  یک دو سه.. یک دو سه امتحان می کنیم.. صدا میاد؟

 این متن ویژه برای یه دوسته

 ناشی چون مث بچه آدم اونو قبول نکردی مجبور به عین کار شدم تهدیدتم کردم فایده نداشت و من می دونم نامردی کردم  و خلاصه....

شرمنده دادا شدیدا

برو جیب رویی کیفتم چک کن حرفم نباشه!

تُفـ ـی نامه

 چرا؟!

نه چرا؟!

چرا باید کارنامه (ریدمون نامه) رو شب قبل تولدم بدن؟

مریضن؟

مریضن!

تُف n X!!


تُف بر کسی که به جای نظر آگهی بچسبونه به وبلاگم!

تُف!!


تُف تو جوراب کسی که می ره توالت دمپایی ها رو خیس پس می ده!

تُف!!


تُف تو یقه ی کسی که می تونه ولی تقلب نمی رسونه!

تُف!!


تُف رو بالش کسی که با حوله دماغش رو می گیره و دستای چربش رو تمیز می کنه!

تُف!!


تُف تو موهای کسی که با لیوان من تو خونه آب بخوره!

تُف!!


تف پس کله ی دبیری که سر امتحان جواب غلط می ده!

تُف!!


تُف تو گوش کسی که تُف می ندازه کف خیابون! (اینو می گن مقابله به مثل!)

تُف!!


تُف تو پاچه ی کسی که شعور فرهنگی نداره و تو خیابون و مترو و اتوبوس و تاکسی و مغازه این فقر فرهنگیش رو به رخ ملت می کشه!

تُف!!


تُف تُف تُف تُف تُف تُف تُف تُف!!!!

تُف کم آوردم تُف برسونین!


سر و ته نوشت: خواب دزد اعصاب نداره

از ته سر نوشت: امشب چند عکس کاملا سرّی از خواب دزد رو می کنم!

ته تر نوشت: اون مرتیکه شترم باز جفت شد ما نشستیم ببینیم چی از آسمون برامون می باره!

لوپ

  زندگیم افتاده تو یه لوپ با دوره تناوب سینوسی

یه چیزی تو مایه های قانون جذب جبر.. از A به B و از B به A می رسم

یه مدار پر از مقاومت و منبع تغذیه که کلیدش رو بستن

یه تابع که فقط یه x و یه y داره

یه بیت شعر که اسلوب معادله داره.. از این مصراع به اون مصراع می رسم

یه رابطه ی علت معلولی مبهم

یه واکنش شیمیایی خنثی

یه خودکار بی جوهر که هنوز دازه می نویسه

 

سر و ته نوشت: تیر خلاص زدن به سر مرده همانا و نوش دارو پس از مرگ سهراب همان

از ته سر نوشت: شاید برای خالی نبودن عریضه بداهه سرایی کردم....!

ته تر نوشت: حال خراب خریدار ندارد!

او کیست؟

  سرما و گرما برایش تفاوتی نمی کند؛ هردو را به غایت چشیده

هیچ قانونی از او حمایت نمی کند

کسی او را دوست نمی دارد

اکثریت او را پس می زنند

سن زیادی ندارد اما به اندازه ی انسانی شصت ساله و منزوی درباره ی مردم افکار منفی دارد

روز و شب حسرت می خورد به نداشته هایی که مقابل چشمانش رژه می روند

او  "کودک کار" است....


چندتا خط خطی رو تن یه کاغذ مچاله

_ عه! باز که مچاله ای تو!

_ مچاله!.... آره مچاله م..

_ خفه شو باز ما گاف دادیم اینم چسبوند به تنور..!

_ راستی سلام.

_ علیک. چته تو باز؟

_ گفتی دیگه، مچاله شدم.

_ غلط نکنم شما یه نر و ماد لازم داری، نه؟ جواب منو مث آدم بده ببینم چه مرگته.

_ دوباره برگشته.

_ کی از کجا؟

_ همونی که بـ....

_ آهان فهمیدم! خب چشم تو روشن! این الان مچالگی داره؟

_ آخه.... نبودنش یه درده.. بودنش یکی دیگه.. قاطی کردم..

_ الان مشکل چیه؟ جا نداری؟

_ جا؟ آره جا نداریم. یعنی انگار من و اون دیگه باهم جایی نداریم. قبلا داشتیم! خیلی هم جا داشتیم! اصلا کل دنیا رو داشتیم و من تارک دنیا بودم با بودنش! اما حالا.. حالا نمی دونم..

 می خوام مث قبل باشیم اما نمی تونم. سعی می کنم از همین با هم بودنمون هم استفاده کنم اما اون طور که باید نمی شه.... نمی فهمم.. تو می فهمی؟

_ اگه واضح تر بگی شاید.

_ از این بیش تر زبونم قاصره.

_ تو ام که دیوانه ای به خدا!

_ آره.. دیوانه ها عاشق می شن.... نه، آدم وقتی عاشق می شن دیوانه می شن! یا شاید.. نمی دونم.. اما آدما عاشق می شن..نه؟! پس کی مجنون می شن؟ 

_ این که گفتی شعر بود؟

_ نه.

_ کلن حرف زدن با تو یه مترجم یا دیشکنری می طلبه!..

_ چندتا خط خطی رو تن یه کاغذ مچاله بود و بس.

_ هان؟

_ هیچی. تو کارو زندگی نداری؟

_ در حال حاضر یُخ!

_ ولی من دارم.

_ خب خدا رو شکر.

_ محترمانه گفتم مزاحمی.

_ عوضی.. واسه چی مرتیکه؟ خیر سرمون رفیقمون حالش خرابه اومدبم دلداریش بدیم.

_ مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان!

_ خیله خب کاری داشتی می دونی کجا پیدام کنی که؟

_ بله.

_ پس فعلا.

_ بله.

تعطیلات

 یک روز از تعطیلات مانده

یک روز بیش تر برای بیش تر نابود شدن

خواب دزد را این گونه نکشید

 دارید خواب دزد را ذره ذره زنده به گور می کنید

نه خوابی می بینید نه رویایی می سازید

پس چه می کنید؟

دست به سینه نشسته اید تا برایتان رویا ببفاند؟

من آرزویی/آرزوها داشتم و خود قاتلش/قاتلشان بودم..

سال هاست پشت این نقاب گریزانم

اگر قصد جانم را کرده اید کارم را یک سره کنید

اما شما را به یقین تان سوگند، این گونه قطره قطره شیره ی جانم را نکشید....


مخدر

شاید آن رمان که در هوایم نفس می کشیدی،

مخدرهایش را هم تصفیه می کردی؛

تا به حال این قدر خمار نبودنت نبودم..

مرثیه

کلاغ،

       مرثیه بخوان!

                  کرکس ها را خبر کن

                این جا دلی جان سپره ست.

بلبل،

      خاموش باش!

                در شهر ارواح گوش ها نمی شنوند.

عقاب،

      پر ببند!

            این جا طعمه ها کنامی ندارند.

انسان،

       عقب بایست!

           این جا سر مرده هم بالای دار می رود!..

reminder

 i still have a big reminder of you..   l

the scar that you've left on my lip..    l

درد

 درد است بدانی

جایت را دود سیگارش پر می کند..

فرزند زمستان

غمگین تر از پاییز زمستان است که سیاه است و سفید 

من هم فرزند زمستانم

شاید قلبم یخی باشد..


عثلاهیه: زمستون ملکه ی فصل هاست!

زنهار..


جمله عاشقانه گویند

 منِ رند، عارفانه

خَست مرا غم فراق بر تن کشیدن 

 پَست مرا خواهش هوای کویَت

زنهار زین خرقه ی رندی

زنهار ز یاد یار

 زنهار..


سر و ته نوشت: اندک وزنی دارد شعر نیست لیکن

از ته سر نوشت: شرم باد مرا که یک گزاره به زبان عام گفتن نتوانم..

.

.

.

.

.

.

گویا چیزی باید بنویسم.. ندانم چیست..


ته تر نوشت: قالب مان برگشت!

دست بیداد تقدیر کور


....شب از جنگل شعله ها می گذشت

حریق خزان بود و تاراج باد

من آهسته در دود شب رو نهفتم

و در گوش برگی که خاموش می سوخت گفتم

مسوز این چنین گرم در خود، مسوز

مپیچ این چنین گرم بر خود، مپیچ

که گر دست بیداد تقدیر کور

تو را می دواند به دنبال باد

مرا می دواند به هیچ


فریدون مشیری


آری من آن بادی بودم که تو را به دنبال هیچ دواندم..

تو را در فرازها و نشیب ها کشاندم

تو را در رکاب عشاق نشاندم

....

برایم قصه ها گفتی برایت قصه ها گفتم

مرا از این عالم رهاندی تو را از بند رهاندم

..

اما..

ما هر دو کورانی بودیم که کمر به گذشتن از معبری پرخطر بسته بودیم

و دست در دست بیداد این ملعون تقدیر کور در کنار هم گام برمی داشتیم

و سرانجام نوک صخره ای بود که اقیانوسی متلاطم زیر آن منزل داشت..

و بادی که شلاق وار بر تن مان کوفته می شد

....

بازگشت، تنها منجی بود..

فرار بود..

میان بری به گذشته و راهنمایی به آینده ای ناشناخته

و من آن بادی بودم که تو را به دنبال هیچ دواندم..

سردِ سرد

گرم که باشی 

 ذره ای سرما به آنی بر اعماق وجودت رسوخ می کند

اما سرد که می شوی

 این گرماهای کوچک هیچ تاثیری بر پوست تنت هم ندارند..



سر و ته نوشت: قالبمو دزدیدن   دارن باهاش پز می دن :((((


 ای که غایب حاضری

               بشکن قسم

 من هنوز از تو 

            برای تو

            ذغال این قلم را

                      می خراشم

بازار شام

  چه بازار شامی ست آن جا که هیچ کس زبان دیگری نداند

من نیز در این بازار اسیرم..

گاه تنه ام می زنند

گاه کلاهی به پهنای خیال بر سرم می کشند

گاه گران فروشی می کنند

و گاه..

       دلم را می ربایند..

وانگاه ندانم ستم کار اوست که دل می رباید یا من که دل خود باز می ستانم..

در این بازار شام، دردهای مشترک مبادله می کنند

لکن کسی نیک سخن دیگری نداند

  و لغت مرا نیز..

تلخ است

تلخ است،

ترک آن اشتباهی که بس شیرین بود..

زخم غم دیر

گاه به حربی

     زخم غم دیری

             لب می گشاید

جان نیمه را

       سوخته می گرداند

تلنگری سخت

      بر قدح خاطرات می کوبد

باده، چو مشوش بشود

           مستی اش بد مستی ست

کوی گردی سازدم

         همچو مغیلان خار

                   که باد سفاک

                         به صحرا بدواند

اندوه.... 

     تیمار است و اندوه

                که به جان می نشاند

مرگ..

   آری بازوی مرگ است

            گر به سرحد برسد

                      خِرمن حیات را

                               از ضیغتک من

                                      -که هیچ رُستم در آن-

                                                       به یغما ببرد                                                                   

افسوس..

    بذر افسوس

            بر سرو جانم بپاشد

اشک....

   آه و اشک

        ز چشمم بتکاند

سرد..

   مهجور و سر

           کنج عزلت

              -عزلت طاقت سوز-

                       تا که گردون سر کار است

                                                     بنشاند

وین قلبم....

       پر غم قلبم

                   بدراند

:|

- چرا این چند روز چت کرده بودی؟

- از اون روزا بود که اولش با "ت" شروع می شه

- حالا چی شده بود؟

- هیچی..

- ** نخور تو قیافه تم آکتور باشه صدات لوت می ده!دِ به نال دیگه..

- تو که می دونی من تو حرف زدن چه **ی م

- پس بگو تا روت سیفون نکشیدم

- هئی.. سخته..

- می گی یا..

- ولی می دونی.. تا وقتی بود، لازم نبود ازش بپرسم دوسم داره یا نه!خودش بهم می گفت همیشه..!.. اما الان که می خوام ازش بپرسم دیگه نیست تا بگه حتی یه ذره هم شک نکن..

- تقصیر خودت بود

- می دونم

- خوبه!..

- اون روز واسه اولین بار بعد از این همه وقت حس کردم تنهام.. تنها بودم!می فهمی؟معلومه که نمی فهمی!ولی من تنها بودم.. تنها!..

 جایی بودم که آرزو داشتم، ینی آرزو داشتیم با هم باشیم!حیف حالیت نیست.. اصن من چرا دارم به تو می گم؟

- خالی شدی؟

- آره.. ممنون رفیق!

- چرا درستش نمی کنی؟

- درست نمی شه

- چرا؟

- من دیگه اون آدم سابق نیستم

- راست می گی!اگه بودی با من درددل نمی کردی!

- هه!..

- هه و مرض.. پاشو بریم یه چرخ بزنیم فازت عوض شه!

- برو باو..

- به درک!ان قد تو این فازت بمون تا یه وری شی!

- بیش تر از این؟

- آره از تو برمیاد!انعطافت بالاس اینم جزو آپشن هات محسوب می شه!

- برو دیگه بیش تر از این نمک پخش نکن

- تو آدم نمی شی؟

- نه!جوابتو گرفتی؟حالال برو!

- نَرَم؟!

- به ****

- روانی

- لطف داری

- خفه شو

- باشه

-تو مریضی!!

- ....

- اَه بمیر باو!من رفتم

- ....

- خیلی الاغی.. تا فردا

- می دونی چی بود؟

- چی؟

-اون چن روز عجیب تو فکرش بودم

- همین؟

- روز دوم خودش اس داد.. منه لعنتی خوابم برد..

- ....

- آره..

- ..

- کاش فقط یه روز دیگه مث اون روز پیشم بود

- کدوم روز؟

- به تو چه!

- الاغ :|

- باشه

- :|

کاش ببخشایندم


        کاش ببخشایندم آنان که روزی رنجش بر دلشان بنشاندم

       کاش ببخشایندم آنان که رد مهرشان بر قلبم بماند و رد غربت بر دلشان بگذاردم

      آنان که با پشتی گرم بر پشتم تکیه زدند و جز سوز زمستان نچشیدند

     آنان که شراب شیرازم بیاوردند و آب رقیق رفته نوشانده شدند

    آنان که مینویم بساختند و تلخی جهنم بر لبشان بنشاندم

   آنان که خورشیدشان شبم برافروخت و روزشان ظلمانی نمودم

  آنان که قلبی شکسته از من به یادگار بردند


   کاش ببخشایندم

سایه ها

سایه ها نیز...

از دشمن دوست می سازند

به سویش که می دوی کینه ها ی کهنه ات را به یاد می آوری

یا آشنای از یاد رفته ای را تداعی می کنند

که عمری تلاش کردی

از مدفن خاطراتش بیرون آیی


سر و ته نوشت: خاطرات با گوشت و پوست اجین می شوند

هرچه هم با لیف و صابون بسابی پاک نمی شوند..

25 ساعته

   به ظاهر سکوت کرده ای

اما من می شنوم که 25 ساعته، 1500 دقیقه از شبانه روز 

در سرم سخنوری هایت حکمرانی می کنند

طاقت

  جا زدم!

    طاقتم تمام شد....


 باز هم تو بردی زمان!

زمان

  گویند زمان بر هر نامتغیری علاج است!

کاش من سخت تر از سنگ نباشم...

تبانی

 دیگر نه صبحی به شب می رسد 

    و نه هیچ شبی به صبح...

 

  با خدا تبانی کرده ای؟!...

غم شمار

نمی دانم چه قدر تاب می آورم

بعید نیست به هفته نکشیده جا بزنم

از همان لحظه حس کردم خودم یک نفر شدم

در مقابل تمام این جهان که کم هم بی رحم نیست


دستانم خالی شده اند

و جای تو هم

دیگر چه کسی شب هایم را به صبح برساند؟


تقویم گویا هر روز همان یک روز را نشان می دهد

روزها نخواهند گذشت 

و تو می پنداری که از تو بی نیازم...

و من می مانم و این دستان خالی !...


حال که جایت خالیست

غم شار را به جایت نشاندم

جایت را که نمی تواند پر کند،

لکن حواسم را که پرت می کند !