بازار شام
چه بازار شامی ست آن جا که هیچ کس زبان دیگری نداند
من نیز در این بازار اسیرم..
گاه تنه ام می زنند
گاه کلاهی به پهنای خیال بر سرم می کشند
گاه گران فروشی می کنند
و گاه..
دلم را می ربایند..
وانگاه ندانم ستم کار اوست که دل می رباید یا من که دل خود باز می ستانم..
در این بازار شام، دردهای مشترک مبادله می کنند
لکن کسی نیک سخن دیگری نداند
و لغت مرا نیز..
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 15:28 توسط خواب دزد
|