مثل چرت تیکه پاره ی بعد از ظهر

و ساعت هایی که از پس هم می شکنند

چون غرور در برابر هجوم سوزان نفس هایت

کاش می شد از ساعت وام گرفت، بی عوض

و رقصید چون باد در وزش موهایت

و اتاقکی زیرپله ای حتی

اجاره کرد در قلبت 

کاش هایم کاشی های اتاقکم

بنا خودمم

که دلت را می لرزاند؟

بر این اتاقک شب و روز زلزله می بارد، ناجوانمردانه

شابد چون قلبت هدف نیست

ایستگاه است و ترن های ناشکیب

با غرش و نگاه نانجیب

من و تو را پشت سر می گذارند 

هیزم های تر را سوزاندم

آتش در باد اوج گرفت

بین که بی تو شب ها روشن است

نه به زیب که نه آرامش است

و نهال می خشکد در بهار

موی می پوسد و می فتد از درخت

نه، تناقض نیست

این ها همه رسم است در غربتت


سر و ته نوشت: مخاطب دل خودمه