....شب از جنگل شعله ها می گذشت

حریق خزان بود و تاراج باد

من آهسته در دود شب رو نهفتم

و در گوش برگی که خاموش می سوخت گفتم

مسوز این چنین گرم در خود، مسوز

مپیچ این چنین گرم بر خود، مپیچ

که گر دست بیداد تقدیر کور

تو را می دواند به دنبال باد

مرا می دواند به هیچ


فریدون مشیری


آری من آن بادی بودم که تو را به دنبال هیچ دواندم..

تو را در فرازها و نشیب ها کشاندم

تو را در رکاب عشاق نشاندم

....

برایم قصه ها گفتی برایت قصه ها گفتم

مرا از این عالم رهاندی تو را از بند رهاندم

..

اما..

ما هر دو کورانی بودیم که کمر به گذشتن از معبری پرخطر بسته بودیم

و دست در دست بیداد این ملعون تقدیر کور در کنار هم گام برمی داشتیم

و سرانجام نوک صخره ای بود که اقیانوسی متلاطم زیر آن منزل داشت..

و بادی که شلاق وار بر تن مان کوفته می شد

....

بازگشت، تنها منجی بود..

فرار بود..

میان بری به گذشته و راهنمایی به آینده ای ناشناخته

و من آن بادی بودم که تو را به دنبال هیچ دواندم..