کسوف می خواهم

نه یک ساعت

نه یک روز

کسوفی به درازای کلاس های درس ناگذر

به پهنای باند دور مچ

که جای ترک های دیوار بر سر استخوان هایش مانده

به ارتفاع شب های تنهایی 

که بدون باران سپری شد

کسوف شود

تا رخوت و سکون نگاه مردمم به چشم نیاید

تا تفنگ هایشان سایه ای نداشته باشد

تا فکرهایشان انعکاس نداشته باشد

کسوفی به بلندای فاصله ی پلکانی که از من تا عشق کشیده شده

به تیرگی رقص لبخند

بر لب های جفا کار زندگی

و کسوفی

به تازگی مرگ