من ندانم
غرقه در شولای مستی
عاکف از باده پرستی
می بنوشم
یاد او را تا نرانم
خرقه و خفتان بپوشم
بزم رزم تابنده ی روح و روانم
من ندانم
من ندانم
این چنین رستن ندانم
کز برای می گساری
در ره عیش سواری
حکم صد خنجر ببرند
لب به سیم زر بدوزند
مهر خاموشی به پیشانی بکوبند
مستی جان و روان من بروبند
من ندانم
من ندانم
چون شعار بر لب نراندم
حق برای حق ستاندم
حکم صد خنجر ببرند
لب به سیم زر بدوزند
من ندانم
من ندانم
این چنین رُستن ندانم
***
از برای دلشکستن
جام باده برشکستن
غم به کام دل نشاندن
یار مست بی گنه را
از بر باده کشاندن
این چنین رُستن ندانم
این چنین رُستن ندانم
من ندانم
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 18:9 توسط خواب دزد
|