سال بعد، اولین جمعه ی ماه مهر، ساعت ۴ از خواب بلند میشم. دوش می‌گیرم، آماده میشم و دوربینمو برمی‌دارد و با "لویی هیژدهم" ميرم خیابون نوفلوشاتو. حدود ۵ اون جام. لویی رو سر خیابون میرزا کوچک خان پارک می‌کنم و خوش خوشان و آروم و آروم و عکس بگیر میام پایین. موزه‌ها و کلیسا و آتشکده و مدرسه و خونه ها. تا آخر سی تیر ميرم. کسی كه این خیابونا رو ندیده باشه تهران رو ندیده.
همون مسیر رو برمی‌گردم بالا. اگر منصور (پسربچه ی دست فروش) اومده بود ازش عکس می‌گیرم. ميرم سمت ماشین. چهارزانو رو سقفش می‌شینم و چشامو می‌بندم.
 نیم ساعت بعد میام تو ماشینو عكسا رو نگاه می‌کنم. از کارم راضیم. بعد با لویی ميرم تقاطع لاله زار و بهارستان و تو کافه کتاب صبحونه می‌خورم.
الان حدودای ساعت ۹ ـه. ميرم جمعه بازار. ۲ساعتی كه قاطی فروشنده ها وسایلشون با خوردم و چندتا چیز خریدم و از پنجره ی جنوبی طبقه‌ی چهارم پارکینگ از نمای تهران عکس گرفتم ميرم ساختمون پلاسکو و یکی از اون آل استارهایی كه کفِش مث آینه صافه و هیچ وقت نباید بپوشم میخرم و با همونا برمی‌گردم پیش لویی و.کفشامو نشونش میدم!
 کابوس گیری رو كه از جمعه بازار براش خریدم رو به آینه ش آویزون می‌کنم.
برمیگردم خیابون میرزا کوچک خان. منصور حتما اومده و منم عکسشو میگیرم. ناهار رضا لقمه. برای منصور م میخرم. فکر نکنم منو یادش باشه.
برگشتم خونه. مامان میگه خوش گذشت؟
فوق‌العاده بود!! یه بارم باهم میریم!


سر و ته نوشت: لویی هیژدهم، یه فولکس واگن نارنجی و باربندداره. بعدا عکسشو می ذارم.