رسوای خونین قلم
دست بر دامن خونینم مکش
از سرای دل من یادی بکن
من همان رسوای خونین قلمم
بر در ویرانه ام زاری مکن
از ورای شیشه ی چشمم ببین
این چنین متروکه ای ست مأمنِ من
گر توانی فال حافظم بگیر
در سر پر شور من چرخی بزن
در هوایِ با شما یک شدنم
در سرای استغاثه پِلِکَم
از برای زلف مُشکینِ تو یار
ز الَه زینتِ سیمین طلبم
آن دو چشمان خمار تو مرا
بر صلیبِ بادگی تعلیق کرد
آن همه نرمشِ دستانت بَرَم
هوشِ این جان و تنم بر دار کرد
آن چنان در رهت شیدا شدم
که نشد فرهاد به خاکِ شیرین
در رهِ تو من به هیچ شک نبرم
آمدم بر درِ قلبت مسکین
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۱ ساعت 13:28 توسط خواب دزد
|